آقایِ شاعر...

گفتش که اکثر نوشته های بلندم رو دوست نداشته (نوشته های بلندم خیلی کم بودن البته چون اکثرا کوتاه مینویسم) و گفتش که ولی 90 درصد نوشته های کوتاهم عالی بودن.البته این بین نوشته های بلندی هم داشتم که خیلی دوست داشت.مثلا اولین نوشته ای که کلا نوشتم (ینی اول دبیرستان بوده یا سوم راهنمایی فک کنم ) حسابی از اون خوشش اومده بود . گفت احتمالا جزو کارای آخرت بوده نه ؟ گفتم نه اولین کاری بود که کلا نوشته بودم . گفت وااو عجیبه ...

نزدیک به 50 دقیقه در مورد نوشته هام باهام صحبت کرد و تک تک شعرامو بررسی کرد .هرکار کردم که قطع کنم من زنگ بزنم آخرش خودش زنگ میزد . خیلی خجل شدم

وسطش یهو مکث کرد گفت یه لحظه واستا یه سوال دارم ازت .ابرو گفتم بله ؟ گفت خدا وکیلی تو نیکی هستی یا سمانه ؟ منم گفتم نیکی :| گفت خدایا شما دو تا چه قدر شبیه هم حرف میزنید! انگار خودِ سمانه ای ! گفتم نخیر من نیکی هستمابرو گفتم ناسلامتی همزادمه ها . گفت آره بهم گفت :) 

دیگه اینکه توی یکی از شعرام که کلا 5 خط بود.سه خط اولش و خوند بعد یه آه کشید گفت نیکی گند زدی رو دو بیت آخر . من ینی یهو غش میگه خُ نگا ! اولش و اونقدر قشنگ شروع کردی آخرش میزنی تو ذوق خواننده

وقتی شعرام رو واسم میخوند . اینقدر با احساس میخوند که خودم شک میکردم اینا رو من نوشتم نه اون!

دیگه اینکه گفت خوشم میاد از شعرات چون همیشه تو هر شعرت یکی دو تا بیت هست که شدیدا مخاطب رو درگیر میکنه و بهش ضربه میزنه . میگه شعرات فوق العاده قوی هست و من واقعا تعجب میکنم که اینقدر تو اعتماد به نفست کمه بعدم کلی نصیحتم کرد گفت ببین شاعرایی بودن که وقتی توی انجمنای شعر رفتن و شعراشون و خوندن یهو یکی از اعضای شب شعر اومده جلوی چشم خودش شعرشو پاره کرده و گفته چرت و پرت بوده! گفت ولی اون ناامید نشده . گفت تو هم باید اینقدر قوی باشی که نذاری انتقاد قلمت و ازت بگیره . گفت من شعرات و واسه بقیه دوستانم هم خوندن و خیلی خوششون اومد

دیگه اینکه گفتش که ازین خصوصیتت تو شعرات خوشم میاد که مثه اکثر شاعرای ایرانی خود زنی داری ! اینو که گفت من دوباره زدم زیر خنده خودشم کلی خندید گفتم واسه چی ؟ گفت کلی زجر کشیدی ، کلی غم داشتی ، کلی زجرت رو توی نوشته هات آوردی آخرشم بیت آخر میگفتی اصلا میدونی چیه؟! کلی با این غم و دردم حال میکنم و خیلی برام قشنگه ! گفت خیلی باحاله

دیگه اینکه اون شعری که واسه نیما نوشته بودم .خیلی زیاد از اون خوشش اومد و گفت این و بذار شعر آخرت کتابت که مخاطب رو درگیر کنی . کلا گفت آخرِ اکثرِ نوشته هات رو خیلی قشنگ تموم میکنی و این باعث میشه به مخاطب یه ضربه ی کاری بزنی :دی

و اینکه گفت بدون اجازت چند تا از شعرات و که خیلی زیاد به دلم نشست و واسه خودم یادداشت کردم که همیشه داشته باشم . و گفت قوی ترین شعرت "تصویر تو " و "عینک" بود که گفت خیلی حال کردم باهاشون .

اوووم . دیگه اینکه به جز 3 تا از شعرام که گفت یکیشون ازش برداشت سیا.سی ممکنه بشه و یکی دیگه که گفت خیلی رمانتیکه و نمیذارن چاپ بشه و یکی دیگه که همینجوری رمانتیک بود . واسه سانسور هم چیزه خاصی نگفت .

و گفت هر وقت نوشتی شعراتو برام بفرست که از خوندنش لذت ببرم :)

بعدشم یکم از سمانه صحبت کردیم :دی یه جا گفتم در هر صورت ممنون که وقت گذاشتید رویِ شعرام و اولین نفری بودید که شعرامو نقد کردید . و گفت سمانه خیلی به گردن من حق داره و من خوشحال میشم کمکی بهش بکنم و شما هم دوستشید و اینا . منم گفتم آره سمانه گردن ما هم حق زیاد داره کلا گردن همه حق میذاره این بچه کلی خندید و گفت دخترِ خیلی خوبیه . گفتم خوب نه محشره! گفتم خیلی هم بانمکه اونم خندید گفت آره ... (سمانه رو ندیدید اگر نه حرف منو تایید میکردید . هم چهرش هم خودش کلا خیلی با نمکه و دوست داشتنی )

خلاصه بعدشم به سمانه اس ام اس دادم و ازش تشکر کردم و گفتم کارت خیلی برام ارزش داشت و اونم جواب داد خوشحالم که تونستم کمکی بهت بکنم عزیزه دلم

پی نوشت :

سمانه قبلش بهم زنگ زده بود و گفته بود شعراتو خونده و گفته خودم بهت بگم خاک تو سرت که اعتماد به نفس نداری با همچین شعرایی و بعد قطع کرد بعد هم خودِ این شاعرِ که زنگ زد گفت پیغامِ منو که سمانه رسوند بهت هوووم؟! ابرو گفتم آره همون موقع زنگ زد پیغامتو رسوند

/ 34 نظر / 8 بازدید
نمایش نظرات قبلی
نازنین

نگین عزیزم دلم برات تنگ شده بود ممنون که اومدی خوشحالم که خوبی امیدوارم سفر حسابی برای خودتُ حالُ هوات خوب باشه و زودی هم برگردی پیشمون[بغل]

نیوشا

واقعا دیگه نمیای؟[ناراحت]

مهتاب

تو که هنوز آپ نکردی ...[خنثی]

سینا

سلام خانوم چطوری؟ می بینم که کتاب خریدی و فقط نشر افراز مونده تا غرفه هاشو خالی کنی.خوش به حال شما نمایشگاه کتاب رشت که به معنای واقعی مزخرف بود.خوبی شهر بزرگی بنام مشهد تو اینجور چیزاست میخوام یه خبری بهت بدم.رضا امیرخانی روز دوشنبه 22 ابان از ساعت 16 الی 18 تو غرفه ی انتشارات سپیده باوران(غرفه 183) حضور پیدا میکنه. اگه خواستی برو پیشش باهاش صحبت کن.سلام ما رو هم برسون

سینا

خوشحالم که خوبی انتشاراتی های خوب شرکت کنن فدای سرت که غرفه ها بی نظمن.تو رشت چهارتا نشر درست و حسابی نبودن.[وحشتناک] نشر افق چنتا از کتابای امیرخانی رو منتشر کرده نشر علم " بیوتن" رو سپیده باوران هم کتاب سرلوحه ها رو منتشر کرده. امضا که میکنه هیچی باهات کلی حرف هم میزنه.البته مطمئنا سرش خیلی شلوغ میشه.چون مثل مور و ملخ ادم میریزن سرش و مدام ازش سوالای جور واجور در مورد وضعیت فرهنگی و سیاسی جامعه می کنن.اما اگه زرنگ باشی که هستی حتما تو کارت موفق میشی و میتونی باهاش صحبت کنی[نیشخند]

نونوچه

سمانه کی بود؟! یادم رفت!!![نیشخند]

نونوچه

این وبلاگتم قشنگه ... من به نت دسترسی ندارم نانا ... الانم از خونه مامانم اینا دارم کامنت میذارم[نیشخند] دلم برات خیلی تنگ شده بود... اوه بالاخره کتاب لبخند مسیح رو پیدا کردی؟ باید بری انتشاراتی سوره شهرتون ... آدرسش میشه سمت خیابون شیرازی!!!

سینا

سلام خانومی اول از همه بهت تسلیت میگم بابت فوت مادربزرگت. خدا پدر و مادرت ور واست نگه داره. خب خوشحالم که رفتی نمایشگاه و اونجا امیرخانی رو از نزدیک دیدی.اره یه پسر کوچیک داره که الان فکر کنم 5 ساله باشه.تو جانستان کابلستان که سفرنامه ی امیرخانی به افغانستان بود چندبار به بچه ی کوچیکش اشاره کرد. بهت گفته بودم که امیرخانی شخصیت بزرگی داره وفوق العاده انشان بزرگواریه.حالا چون زیاد باهاش اشنا نبودی و کتاباش رو نخونده بودی زیاد حرفی واسه گفتن شاید نداشته باشی.اما فکر کنم با خوندن اثارش مانند کتاب نفحات نفت و جانستان و بیوتن و یا خود ارمیا شاید کمی بیشتر باهاش اشنا بشی و بعد وقتی که یه جا دیدیش بتونی بیشتر باهاش حرف بزنی. در همه ی امورات زندگی موفق باشی نگین جان یا حق

سینا

سلام خوبی؟ یه بار دیگه فوت مادربزرگت رو تسلیت میگم. یه چیزی که یادم رفت بهت بگم اینه که نگین.رضا امیرخانی تو وبسایتش همه ی مطالبی رو که راجع به خودش و اثاراش باشه رو میزاره.یعنی تو وب جستجو میکنه و هر وبلاگی هر مطلبی راجع به کتاباش نوشته باشه اون مطلب در وبسیات امیرخانی قرار میگیره. برای مثال نوشته های خود من حدود 6 یا 7 بار تو وبسیات امیرخانی قرار گرفت. حالا غرض از گفتن این حرف این بود که اگه تو همین ملاقاتت تو نمایشگاه مشهد رو ب امیرخانی تو وبلاگت بنویسی فورا رو سایت قرار میگیره. خب خداحافظ. فقط میخواستم همینو بگم[نیشخند]

لبخند بانو

سلام حسابی رفتی حاجی حاجی مکه ها بابا وقتی وبلاگت و عوض کردی که دیگه کسی تو رو نمی شناسه اینقدر سخت نگیر به خودت