کیک ! :دی

این چند روزه کلا در حال پختُ پز بودم :))

منُ تصور کنید که ساعت 8 شب از کتابخونه برمیگردم و میرم تو آشپزخونه میفتم به جونِ گازُ فر :))

خلاصه جاتون خالی یه کیک به اسم زبرا درست کردم( واسه اولین بار بود این مدل کیک رُ درست میکردم ) که فوق العاده شد ! یه مدل کیک دو رنگِ که با کاکائو درست میشه . اما من با رنگ خوراکی سبزُ بنفش درست کردم :دی

قضیه این کیک درست کردن اینه که مجبور شدم برم بیرون واسه یه کاری از جلوی لوازم شیرینی پزی رد شدمُ در یک اقدام ناگهانی رفتم رنگ خوراکیُ کاغذ روغنی خریدم :| من در حدیم که همزاد به شوخی میگه تو که اینقدر بافتنیُ شیرینی پزیُ دسر و این جور چیزا رو دوس داری چرا درس میخونی اصلا !؟ :)) بشین تو خونه شووَر داری کن :|

:))

خلاصه درست کردمُ خیلی خوب شدُ ذوق مرگ شدم! مامانم و نگار و نوید هم فرداش بردن واسه خودشون حتی :دی بعد هی همکارای مامانم تعریفُ تمجید هی دوستای نگار حسودیشون شده بود که خواهری مثه من ندارن :-" ( اصلنم خودشیفته نیستم :دی )

آره دیگه خلاصه خودمم چون میرم کتابخونه دیگه از کیکام بردمُ دوستام باورشون نمیشد کارِ خودمِ و هی میگفتن آخه چه جوری دو رنگش کردی اونم اینقدر تمیز ؟! :o

 و همزاد یهو گفت با من ازدواج میکنی ؟! =)))))

بعدم گفت خوش به حالِ شوورَت :|

آره دیگه میگم نظرتون چیه درسُ ول کنم؟:-" والا!

خُل شدَم رفت :دی

بعد امروز چشمَم زدن :| :))

من کاپ کیک زیاد درست میکنَم و هر دفعه خوب میشه . حتی نشده یه بار هم خراب از آب در بیاد . از طرف مدرسه ی نگار هم گفته بودن کیک درست کنید هرکی میتونه و واسه جشن بیاره . من هم ساعت 8 رسیدم خونه و بعدشم با مامانم رفتیم خریدای خونه رو کردیمُ خلاصه 9 رسیدم خونه ! خسته و کوفته بودم و اینم گیر داده بود کیک میخوام ببرَم :دی

منم دلم سوخت و گفتم فقط میتونم واست کاپ کیک درست کنم ! ( آخه پخت کاپ کیکی که درست میکنم تو ماکروویوِ و سه دقیقه ای درست میشه . همه ی موادُ تو لیوان قاطی میکنیُ میذاری تو ماکرویوو . )

خلاصه اومدم کاپ کیک براش درست کنم موادی که تو لیوانا ریختم زیاد شدُ در حین پخت از تو لیوان داشت سرازیر میشد که درِ ماکروویو رو باز کردم و جاتون خالی پفش که کامل خوابید هیچی یکم هم نپخته موند =))

باز این بچه قیافش رفت تو هم دلَم سوختُ به قول مامانم احساس مسئولیت کردم :)) دوباره رفتم براش درست کردم که خوب شد . ولی دیگه داشتم از خواب میمُردمُ گفتم همون بسه و الان هم به جای خواب اومدم خاطره نوشتن :|

آره دیگه با همون کیک سالمُ قسمتای پخته و سالم اون کیکای قبلی هم جدا کردمُ براش تو ظرف مرتب و تمیز چیدم که ببره مدرسه :دی

یه همچین آدمِ دلسوزی هستم من :دی

خب دیگه اینقدر خوابم میاد که نفهمیدم چی نوشتم عملا! :))

/ 0 نظر / 7 بازدید