مسافرت شمال!

از همون روزِ اول که راه افتادیم دردسر شروع شد . اولیش مالِ من بود! (جزئیاتش بماند)

بعدش هم روز اولی که بابلسر بودیم داییم قهر کرد و رفت! اولش حق رو بهش دادم و واسه همین شب با مامان به بهونه ای رفتیم خراب شدیم رو سرشون :دی مجبور شدن آشتی کنن :) البته آشتی که چه عرض کنم حرفِ خودش رو میزد دایی فقط این حسن رو داشت که دعوا به بعد از مسافرت کشیده نشه .

بابام کلی با دایی صجبت کرد که تو مسافرت با ما باشه . آخه داییم رفته بود تو فازِ اینکه شما میخواید منو بپیچونید و ازین حرفا!:| ینی تا این حد بعضی از آدم بزرگا یه زمانایی مثه بچه ها میشن

بمانَد جزئیاتش! فقط همین قدر بگم که باز چند روز بعدش داییم به معنایِ واقعی کلمه توهم زد و اصلا یه فکرایی در مورد ما کرده بود که شاخ در آوردیم! مثلِ اینکه فکر کرده بود ما با خودمون آوردیمش مسافرت که بعد قالش بذاریم و بعد با خاله بریم به صفا سیتیمون برسیم! (ینی تا این حد داییم بضی وقتا ... خنثی) اینجا دیگه واقعا زور بود! مامانم رفت تو خودش و کلی ناراحت شد و اصلا نمیشد از اون وضع خارجش کرد . این جا بود که دیگه منم حق رو به داییم ندادم و بعد از پرس و جو فهمیدم دفعه ی پیشم دایی حق نداشته مثلِ اینکه و دوباره همون قضیه توهم ...

ما که بی خیالِ دایی شدیم . مخصوصا من که عصبانی شدم از دستِ دایی که اینجوری اعصاب مامان رو به هم ریخت .

بگذریم ...

روز بعدش قرار بود بریم رامسر که همون پسرخاله نخاله که گفتم ضدِ حال سفرمون بود گیر داد که جاده ها شلوغه و تهران تعطیلی شده و همه دارن میرن رامسر و مخِ همو رو زد و قرار بود رامسر نریم! منم که واقعا تحملِ موندن تو بابلسر رو نداشتم ... این شد که یه جوری حالِ این پسرخالهه رو گرفتم که ینی ... :))

ما هم روش هایِ خودمون رو داریم دیگه :-" زنگ زدم پلیس راهور (همون شماره ای که ترافیکا رو چک میکنه برات) و گفتن مسیر رامسر ترافیک نداره و به راحتی میتونید برید! ینی ها پسرخالم چسبید به دیوار باید با کاردک جداش میکردم :))

بعد هم که تو رامسر که بودیم برادرِ شوهر خالم با خونوادش، خودشون رو قالب کردن به گروه ما :| حالا ما هم اصلا اینا رو نمیشناسیم! ینی ها معذب شدیم در حد چی ... (من نمیدونم بعضی ها واقعا درک و فهم ندارن! ؟ آخه چرا ؟! اونم اتاقی که ما گرفته بودیم و خیرِ سرمون بعد این همه اتفاق بد و خستگی میخواستیم راحت باشیم! ) این شد که گفتیم زودتر برگردیم تا مجبور نباشیم همسفرای جدید رو تحمل کنیم ... و فردا صبحش راه افتادیم که برگردیم .

اینم بگم روز اول رامسر جا پیدا نکردیم و مجبور شدیم تو هوای به اون گرمی بریم یه مدرسه بمونیم که فقط پنکه داشت! بعدش هم که دوستِ بابام برامون یه جایِ توپ گرفت (که البته بعدش برادر شوهر خالم گند زد به این خوشیمون! :| )

تو راهِ برگشت هم لنت ترمز ماشین خراب شد و تو گرگان کلی علاف شدیم واسه اون . و بعدش هم بالای چشمِ چپِ من خورد به در ماشین و واقعا شانس آوردم زخمش اونقدر عمیق نبود که به بخیه بکشه!:| ولی ورم کرد :(

حالا همه ی اینا کم بود که ضد حالِ آخرِ سفر هم خوردیم دیگه!:| همون طور که گفتم ماشینمون کارش به تعمیرگاه کشید و سفرمون به شب کشید و بابای منم به هیچ عنوان نمیذاره تو شب رانندگی کنیم و این شد که علی آباد کتول شب رسیدیم و از اونجایی که شب بود و نمیشد جایی رو پیدا کرد و شوهر خالم هم به هتل رضایت نمیداد باز رفتیم یه مدرسه :(

اونجا هم نوید و پسرخاله بزرگه با چند تا پسر نزدیک بود کارشون به زد و خورد بکشه :| ینی شانس آوردیم ...

(قضیه دعوا این بود که نوید یه تیشرت بدون آستین پوشیده بود . البته تیشرتش اصلا باز یا زننده نبود . ازین تیشرتای بسکتبالی که فقط آستین ندارن اگر نه اوکی بود کاملا . یه نفر تو همون مدرسه از اونهایی که اسکان داشتن اونجا به نوید میگه اینجا زن و بچه مردم رد میشن لباستو عوض کن به آستین دار بپوش! نوید هم خب میگه حتما آدمای مذهبی هستن دیگه و به خاطر احترام به عقیدشون یه لباسِ آستین دار میپوشه . ولی مشکل وقتی ایجاد میشه که اون یارو که به نوید گیر داده بود، با شلوارک میاد جلویِ نوید و اون زن و بچه هایی هم که میگفت با مانتوهای تنگ میان ! این میشه که نوید عصبانی میشه و وقتی من داشتم از جلوی اون پسره رد میشدم نوید اومد و گفت هی اینجا خواهر مادر مردم رد میشن خودتو جمع و جور کن! :| اینجا یارو با نوید دست به یقه میشه و تمام فک و فامیلش میخوان بریزن سر نوید که پسرخاله و بابا و شوهر خاله وارد عمل میشن و بابا دعوا رو تموم میکنه . بابا هم کلا مثه خودم کارش ترور شخصیتی با مودبانه ترین شیوه ی ممکنه :)) و واسه همین بعد اینکه متفرقشون کرد طرف رو با حرفاش با خاک یکسان کرد :)) نمیدونم چه جوری اینکارو میکنه ولی پسره به بابام میگفت آقای محترم و از طرفی بابام هم غیر مستقیم بهش میگفت بی فرهنگ :))

خداییش خیلی بیشعور بودن من پایین پله ها بودم و همه چیو میشنیدم به نوید توهین هم کرده بود آخه ! به اون یکی پسرخالم هم همینطور . نوید هم خداییش حرفِ زور نمیزد میگفت اگه لباس من بده شلوارک تو بدتره!

خلاصه! اون شب هم تو هوای گرم خوابیدیم و صبح راه افتادیم و با کلی دعا سالم رسیدیم خونه :))

این بود سفرنامه ی من!:|

خداییش نا شکری نمیکنم مهم اینه سالمیم همه ،ولی بد بیاری پشتِ بدبیاری!

تو این سفر مامانم یه جا از دهنش یه چیزی پرید فهمیدم همین زن داییم خیلی وقت پیش سرِ جریانی توهینِ بدی به من کرده بود ...سرِ جریانی که بازم من طرفِ داییم اینا رو گرفتم که قضیه تموم شه ولی از من سوء استفاده کرده بود که مامانم رو اذیت کنه ... و اینو که فهمیدم ینی اینکه جز جودی و مهدی (دختر دایی و پسرداییم ) دیگه هیچ کاری با خونواده ی داییم ندارم . مخصوصا زن داییم و دختر داییِ بزرگم ...

بعضی ها خیلی روشون بالاست ... هرچی مراعتشون و میکنی روشون بالاتر میره ...

"تجربه به من ثابت کرده هرچی بخوای نرم تر برخورد کنی  واسه یه عده آدم واسه صلح حتی، چهره ی مغرورت رو بذاری کنار و سعی کنی خاکی باشی خیال برشون میداره و هر کاری که بخوان میکنن . نمونشم که زیاد دیدم این مدته . از خونواده ی دوستم بگیر تا همین زن داییم :)

میدونی ... یاد گرفتم اینکه همه جا بگن فلانی مغرورِ یا دیرجوشه یا از خودراضی خیلی بهتر از اینه که یه دختر مهربون و خونگرم باشی که هرکی به خودش اجازه بده هر چرتی که میخواد در موردت بگه و حتی از اسمت واسه ضربه زدن به بقیه استفاده کنه ... باید با هرکس در حد لیاقتش رفتار کرد . "صلح" با بعضی ها واسه کوتاه مدت جواب میده ولی بلند مدتش میشه شدید شدن همون ضربه ای که به خاطرش صلح کردی!"

پی نوشت :

یه هفته ای بیشتر نبودم . از فردا هستم .ببخشید که این مدت به هیچکس سر نزدم :*

/ 21 نظر / 48 بازدید
نمایش نظرات قبلی
مهتاب

[خوشمزه][خوشمزه] یعنی لنگه خودمی نگین .منم عاشق این جور مغازه هام ...[زبان]

حميد

man che ghadr faramosh kar shodam!!!! age mishe pass on matalebe ramz dareto behem bedi mamnon misham

فاطمه

صرفاً خواستم سوال کنم چند درصد به روح اعتقاد که نظراتت 2 پست بالا رو بستی آقا خوب ما حرف داریم :((

صدف

سلامممممممممم دیروز یخ در بهشتو درست کردم خوشمان امد [قلب]

لبخند

سلام نیکی گلی راستش من این پست و نخوندم... اون پستی که توش پر از خوشی و شادی و خوراکی بود و خوندم...اینجوری حس کردم بهتره... وایی منم اگر رفتم شمال حتما اون مغازه که می گی برم...تک مغازه است تو بازار اصلی رامسر؟ ... می دونی چیه نیکی؟ هر چی شهر بزرگ تر بشه فکر می کنی آدماش بدتر می شن...کاری به مشهد و شیراز و اصفهان نداره...رفتارها و فرهنگها متنوع تر که بشه باعث می شه کمتر آدما هم و درک کنن...و بر عکس هر چی شهرها کوچیکتر بشه ادم ها بیشتر هم و تحویل می گیرن و در واقع خونگرمتر می شن و احساس راحتی بیشتری دارن. شمال شهرها و روستاهای کوچیک زیادی داره...واسه همون حس می کنی همه خوب و مهربونن... منم شنیدم که مشهدی ها همونجور هستن که شما می گی ولی راستش قبول ندارم...این بر می گرده به همون چیزی که بالا بهت گفتم...بزرگی و کوچکی شهرها... مثلا شما مشهدی هستی...الان شما همون حس و نسبت به خودت داری؟ به دیگران بدی می کنی؟ مسلما اینجوری نست...

سینا

افسرده و غمگین نبینمت

فریناز

سلام عزیزم چه قدر اینجا فرق داره...ولی خوبه که هستی حتی اگه کم حوصله شده باشی یا به قول خودت داری افسردگی می گیری ایشالله که اینجا اون اتفاقای بد برات نیوفته و یه شروع تازه و نو باشه با یه عالمه اتفاقای خوب که مطمئنم اینطورم می شه[پلک] خوب باشی همیشه عزیزم خوب خوب[ماچ]

فریناز

حس اول هیچ وقت فراموش نمی شه حتی اگه طرفت آدم خیلی بدی بوده باشه... باید مدارا کرد...چاره ی دیگه ای نیست کسی که این روزا رو کنار هم چیده حواسش هست... بستن کامنت ها یعنی من حرفم رو کاملا قبول دارم.یعنی دلم نمی خواد بحثی بشه مثه حرف زدن و رد شدن خوبه ولی نباید عادت بشه اونوقت انعطافت می ره خوب باشی همیشه عزیزم

شاذه

اوه خدایا... خدا رو شکر که سالم رسیدین مشهد [شرمنده]