خوشیِ سفر!

تویِ رامسر که بودیم رفتیم بازار اصلی رامسر که واسه سوغاتی کلوچه بخریممژه یه مغازه ای بود ینی خوراکِ خودم! خوشمزه انواعِ و اقسام لواشک ها و خوراکی های ترش رو داشت!

بعد همه ی خوراکی هاشم جلوی مغازش بود یه عالمه قاشقِ یک بار مصرف هم بود که میتونستی از هر کدوم که میخوای بچشی!

منم اول یکی دو تا شو چشیدم و بعد آقاهه گفت از همش امتحان کن خوشمزه بعد هی میگفت حلالِ بابا جان بخور از همش نیشخند عاقا به خدا من عقده ای بازی در نیاوردم خودش هی میگفت بخور! فک کنم فهمیده بود یه مشتری خفن تور کرده واسه همین هی اصرار داشت از همش امتحان کنم :))

هیچی دیگه من و نیما و مری واستاده بودیم جلوی مغازه و اکثر خوراکی هاشو امتحان کردیم . نیما هم عاشقِ زیتونه و اون زیتونا رو امتحان میکرد .

یه عالمه از اون خوراکی هایِ ترشش خریدیم خوشمزه از ترشی قیصی گرفته تا ترشی آناناس مخلوط با سیبِ ترش ! نیما هم یه عالمه زیتون برداشت

یه مدل زیتون پرورده هایی داشت که روشو با کلی خوراکی ترش پر میکرد . ینی من که عاشقِ مغازش شده بودم . قیمتاشم عالی بود خوشمزه ینی اینقدر خوراکی هاش ترشه که من که دیگه خدای ترشی خوردنم بعد از اینکه یکم از خوراکی هاش میخوردم از شدت ترشیش اشکم در میومد نیشخند

کلی هم ترشی سیر و ترشی پرتقال و مربا و ازین جور چیزا خریدیم .

منم واسه تنها کسی که سوغاتی خریدم دوقولوها بودن که براشون کلوچه خریدم . ینی من نمیشه جایی برم و واسه این دو قولوها سوغاتی نخرم نیشخند البته اونا هم همینطورن همیشه همه جا به فکرِ همیم قلب

ولی اینقدر که این مغازه بهم چسبید هیچ چیزِ سفر نچسبید! ینی مدیونید اگه فک کنید عقده یِ ترشی جات دارم! نیشخند فک کن جلویِ مغازه داشت فشارم میفتاد دیگه =))

مامان بابا هم که پایه! گفتن از هرکدومش که میخواین بگید از خود راضی

آقاهه اینقدر ازش خوراکی خریدیم که هی ازمون تشکر میکرد و تازه کلی هم اشانتیون خوراکی های اضافی خودش بهمون داد !نیشخند شماره مغازه رو هم ازش گرفتیم و گفت محصوصلاتشون رو به مشهد و اصفهان و تهران پست هم میکنن حتی از خود راضی خوبی خوراکی هاشم این بود که تو هیچکدوم سرکه نمیزنه واسه همین هرچی بخوریم ضرر که نداره هیچی کلی هم خوبه خوشمزه

تازه تو این مسافرت با همه ی بدی هاش فهمیدم که شمالی ها خیلی آدمای خوبی هستن . ینی واقعا دلسوزن همشون . فرهنگ داشتن و به هم احترام میذاشتن و صمیمی بودن و خیی خونگرم . و اگه مشکلی برات پیش میومد با جون و دل کمکت میکردن . مثلا یکی دیگه از بدشانسی های سفر که یادم رفت بگم این بود که ماشینمون تو ماسه ها گیر کرد . هنوز چند دقیقه نگذشته بود که گیر کردیم که اولین ماشین نگه داشت و سعی کرد کمکمون کنه . ولی خیلی ماشین بدجور گیر کرده بود . واسه همین یه کامیون به خاطرِ ما دور زد و کلی وقتش گرفته شد ولی با این وجود ماشینمون رو کشید بیرون نیشخند تازه بعدش هم بهمون گفتن بریم خونشون و حتی ناهار رو بریم پیششون و کلی تعارف کردن! تعجب ینی من واقعا شمالی ها رو با مشهدی ها مقایسه میکردم . یادمه ماشینمون که تو مشهد وسط خیابون خراب شد نه تنها کسی وا نستاد کمکمون کنه بلکه هی داد و بیداد و غر غر میکردن همه! :|

پی نوشت :

ینی از دستِ خودم خندم میگیره که اینقدر شکمو هستم که نه تنها بهترین خاطره ی سفرم خوراکی بود بلکه یه پست اختصاصی واسش تو وبلاگم گذاشتم :)) من جرا اینقدر سرخوشم !؟ نیشخند

پی نوشت 2:

کامنت ارسال قبل بازه . اگه کامنتا رو میبندم تو بعضی ارسال ها فقط به نشانه ی اینه که نمیخوام کسی و مجبور به خوندن یا کامنت دادن بکنم . چون اول از همه واسه دل خودم مینویسم که بمونه برام مژه

/ 0 نظر / 12 بازدید