امروز رفتم واسه معاینه که مطمئن شن چیزیم نیستُ سرطان ندارم :) هنوز سونوگرافیُ آزمایشِ خونم مونده . هرچند واسه اطمینانِ اگر نه دکترِ گفت مشکلم یه چیز دیگَس :)

گفتم بعدِ جواب معاینم بگم باید برم تست سرطان بدم که کسی نگران نشه زبان

ولی واقعا آدم وقتی همچین چیزی تو زندگیش پیش میادُ حس میکنه شاید دو قدمی مرگ باشه یا اینکه یه بیماری اینجوری ...  میدونید؟!

 دیدِ آدم واسه چند روز هم شده به زندگی عوض میشه

انگار خیلی چیزا رو میفهمی

میبینی خیلی چیزا که خیلی ارزش داشتن برات اگه قرار باشه زود از این دنیا بری دیگه ارزشی واست ندارن . و برعکس خیلی چیزا که به نظرت بی اهمیت بودن میفهمی با اهمیت ترین چیزا تو زندگیت بودنُ ازشون غافل موندیُ چیزای بی ارزشُ جایگزینش کردی

اما جالبه بدونید بین این چیزای با ارزش هنوز درسم هدفم از ایران رفتنم پا برجا بود :دی در حدی که میگفتم اگه سرطان باشه و بخوام شیمی درمانی برَم کی درس بخونم پس ؟ :)) ینی درین حد نیشخند

حالا این آسیستانِ امروز کلی اطلاعات غلط بهش دادم جلو استادش ضایع شد استادِ فک کرد درس بلد نیست! ولی باور کنید از قصد نبود ! نیشخند هی میگفت به خدا خودش گفت استاد :))

پ.ن

و تو ...

سرآغاز یک درد :)

/ 3 نظر / 4 بازدید
پریسا

[خنثی][خنثی]دور از جونت [کلافه]

نگین

سرطان چیه؟ [تعجب] نگین؟ جون ِ من بگو ماجرا چیه؟ من که تو پست های قبلی چیزی از سرطان نخوندم پی چی میگه این پست؟ [زودباش]

فرانک

سرطاااان ؟ [تعجب] خدا نکنه چه خبر شدههههههههه ؟