... پوچ!

خسته ام

از این همه خفه کردنِ اعتراضم تو گلوم ...

از این همه تظاهر به خوب بودنِ همه چی ...

از این همه راضی بودن الکی

از اینکه وقتی کسی از مشکلاتم میپرسه با یه لبخند مسخره بهش نگاه کنم و بگم من خوشبختم! خیلی خوشبخت ...!

ولی من دارم توی این جبر مزخرفِ زندگی دیوونه میشم!

بین این همه قاعده ی مسخره ...

خسته شدم از اینکه هر دفعه مشکلی یا اعتراضی تو ذهنم اومد چشامو ببندم و بگم بورو! بورو یه روز دیگه بیا ... اینکه به مشکلم بخندم و بگم من اعتراضی ندارم! من "با همه چی میسازَم! "

واقعیت اینه که من آدم سنت شکنِ بی پروا و حتی گستاخی هستم که این سنت ها و قاعده های مسخره که تو زندگی هر آدمی حتی خودم هست رو به بدترین نحو ممکن میخوام از زندگیم کنار بزنم!

متنفرم ... از این همه جبر تو زندگیم متنفرم ...

من زندگی رو دوست دارم! زندگی کردن رو دوست دارم! ولی نه اینجوری... نه اینقدر پوچ و مسخره ...

از زندگی که نه توش دنیام و دارم نه آخرتم حالم به هم میخوره!

تو ذات من رکود نیست:( تو ذاتِ من روزمرگی و ساختن با همه چیز نیست :(

 

پ . ن : دارَم افسرده میشَم ... حِسِش میکُنم ...


پ . ن : خودمم نمیدونم دقیقا چه اتفاقی در درونم میفته که کامنت ها رو میبَندَم! :|

/ 0 نظر / 4 بازدید