جیبِ خالی ! :|

یه مدتی بود که اگه یادتون باشه تو اون بلاگمم نوشته بودم که شدیدا دلم یه گلدون و گیاه کوچولو واسه تو اتاقم میخواست ولی به دلیل اینکه همشون گرونه و دلم نمیاد پول بدم نخریدم!

جودی جانمان هم واسه همین واسه تولدم یه گیاه خیلی قشنگ و دوست داشتنی آورد مژه ولی 1 ماهی نگذشته بود که گلدون گلم شروع کرد به خشک شدندل شکسته واسه همین قرار شد با هم بریم مغازه ای که ازش خریده تا خودِ اقاهه ببینه گلم چش شده :(

امروز صبح من و جودی رفتیم دانشکده ی مامانمون نیشخند که ازونجا بریم واسه گیاهم (مامان من و جودی همکارن نیشخند)

تو راهِ اتاقِ مامانم بودیم که یهو مامانم باغبون دانشکده رو دید و گفت بیا بریم ازون بپرسیم . اونم وقتی گلدونم و دید گفت نگران نباش الان خودم خاکش و برات عوض میکنم درست میشه . خلاصه گیاهمو برام درست کرد و بعد هم سفارشای لازم رو کرد .

بعد هم که دیگه من و جودی نیاز نبود بریم گل فروشی واسه همین راه افتادیم بریم بازار از خود راضی ینی ها هی من لباسا و کیف و کفشایِ خشگل میدیدم ولی نمیشد بخرم! کیف و کفشای مخمل بنفش کیفِ سورمه ایِ آدیداس! مانتویِ نخیِ گلبهی سارافونه بنفشه با یقه یِ تور دار ! شلوار لی های بنفش سورمه ای، لاک زرد ! لاک سورمه ای همشونم آف خورده بود

ولی من که پول نداشتم! اینا رو هم واقعن که لازم نداشتم! فقط خوشم میومد! بعد اون وخ چون مثلا این جدیدا که میدیدَم با لباسایِ قبلیم ست نمیشد اگه یکیشو میخریدم باید بقیشو هم میخریدم! مثلا اگه میخواستم کیف بخرم حتما با کفش ستش با شال ستش رو هم میخریدم! ینی اینقدر دلم هوس یه خرید گنده کرده بود که نگو

بهتون توصیه میکنم اگه پول ندارید و چیزی هم لازم ندارید پاتونو اصَن تو بازار نذارید

حالا وسطِ راه بودیم داشتیم با جودی پیاده میرفتیم . همونجا به جودی گفتم ! اگه شانسِ من و توئه که همین الان مری رو تو خیابون میبینم و از دستمون عصبانی میشه که چرا به من نگفتید باهاتون بیام ! هنوز 5 دقیقه ار حرفی که زده بودم نگذشته بود که یهو وحید (پسرخالم داداش مری) رو دیدیم! سلام احوالپرسی کردیم و وحید گفت مامان و مریم توی ماشین سرِ خیابونن !!!

دیگه نمیشد نرفت پیششون چون وحید دیده بودمون و مری اگه میفمید نرفتیم دنبالش قطعا میکشتمون نیشخند راه فرار نداشتیم خنثی

جودی هم که هنوز تو شوک بود و میخواست بکشتم و هی میگفت نیکی بترکی با این پیش بینی هات بعد هم که دیگه رفتیم و مری یکم گلایه کرد و ما هم هی ماس مالی کردیم و به خیر گذشت ! با خودمون بردیمش دیگه نیشخند ینی من دقیقا یه همچین آدمِ بدشانسیم!

اینقدر پیاده روی کردیم که من مردم از تشنگی دیگه! در حدی که رسیدم خونه خوابیدم تا نزدیکای افطار که تشنگی یادم بره . بعد هم فرنی درست کردم! خیلی خوشمزه شد

همین دیگه خُدافِظ !

/ 22 نظر / 8 بازدید
نمایش نظرات قبلی
مهتاب

آخ گفتی وداغ دلمو تازه کردی[نیشخند]

مارال

ای ول.....خیلی باحال بود نگین..... واااااااااااای من 2 هفته اس که نت ندارم....اول اینترنت قطع بود.بعدشم کامپیوتر سوخت....خلاصه در گیر بودم. خوووووووووووووووبی؟ به منم سر بزن.

سینا

معلومه به رنگ بنفش و سورمه ای خیلی علاقه داری !

شلدون

سلام. با اجازه لینک تان کردیم.

لبخند

اینقدر بدم میاد از اینکه بعد از اینهمه وقت ادم بره سفر بهش اصلا خوش نگذره...اونم به خاطر یه آدم نچسب و به قول تو نخاله....

صدف

سلام عزیزم دانشگاه هستم و از فرصت سواستفاده کردم تا بیام و برات کامنت بذارم [خوشمزه] خیلی بهت سرمیزنم ولی نمیتونم نظر بذارم . الانم اومدم دستور پخت یخ در بهشت رو از وبلاگت بردارم اخه میخوام درست کنم از اون روز وقت نکرده بودم. فعلا

صدف

تا اینجام یه نظر دیگه برات بذارم[شوخی] نمیدونم چرا با کامپیوتر خودم نمیتونم برای پرشین بلاگ نظر بذارم عجب بدبختیه ها..... امیدوارم سفر بهت خوش بگذره. بداخلاقی نکن[قلب]

مهتاب

[خجالت]من اومدم دانشگاه بد تر شدم!!!!!!!!!!!!!!!!!