دیروز سیمین اومد اینجا با هم فرانسه کار کنیم .

از ظهر اومد تا شب اینجا بود .

خیلی آدم راحتیه . همین باعث میشه من هم خیلی باهاش راحت باشم . اینکه وقتی خونمونه نه نیاز هست هی تعارفش کنم نه اینکه هی هواشو داشته باشم بهش خوش بگذره یا این جور چیزا . خودش هوای خودش رو داره و اصلا هم رودر واسی نداره ...

خیلی خوبه اینجوری :)

داشتیم درس میخوندیم یهو گفتم سیمین ؟

سرشو بلند کرد و با تعجب نگام میکرد!

گفتم ینی واقعا کارِ درست رو ما میکنیم که از همه ی تفریحاتمون داریم میزنیم و این همه تو خط درس و آینده شغلیمون و اینا هستیم ؟ واقعا به این همه زحمتش میارزه!؟ کفتم فلانی رو نیگا! هم سنِ ما هست . دوستمونه ... ولی صبح تا شب داره خوش میگذرونه ! گفتم کار اون درسته یا ما!؟

سریع جواب داد که همه ی اینا واسه اینه که از ایران بریم نیکی! آره اگه بریم میارزه!

گفتم اگه نریم چی ؟!

یکم نگام کرد و خندید!

گفت نمیدونم ...گفت احتمالا کوفتمون میشه همه چی! :|

بعدشم گفت فلانی که میبینی داره اینقدر خوش میگذرونه دور از چشمِ خونوادشه بذار برگرده مجبور میشه مثه ما همش درس بخونه !

مرده بودم از خنده از دستش :)) با این استدلال هاش نیشخند

ولی واقعا وقتی میگم دارم به چوچی و بی انگیزگی میرسم ینی همین!

چند ماه پیش یکی این سوالی که من از سیمین پرسیدم رو ازم میپرسید کلی جواب واسه قانع کردنش داشتم! ولی حالا تو جواب دادن به خودمم موندم ...

ارادم سست نشده . ابدا! ولی بی اانگیزگی و پوچی همه چیز داره کلافم میکنه ... انگار اعتقادم رو به همه چی دارم از دست میدم . پوچیِ محض شاید .../

پی نوشت :

دلم واسه خودم میسوزه ... که اینقدر زود فراموش شدم . مثه همیشه سرد بودم و سرد بودم و سرد ... چند ماه ...فقط چند ماهه که تو خودمم و کمتر از بقیه خبر میگیرم ... ولی حالا که احتیاج به بودن بقیه دارم . اینکه بهم نشون بدن حتی وقتی من نباشم هستن و براشون مهمم ...

من همیشه از بقیه خبر میگرفتم و معرفت میذاشتم واسه همه حالا که وقتِ ثابت شدن معرفتِ بقیَس همه دارن ثابت میکنن خیلی بی معرفتن! ینی چند ماه اینقدر مدتِ زیادیه که نتونن معرفتشون رو حفظ کنن!؟

البته همه رو نمیگم . معرفت خیلی های دیگه هم ثابت شد در این بین! حالا نه خیلی ها ... ولی خب ...بودن کسایی که معرفتشون رو ثابت کردن ...

حتی توی همین نت! :|

/ 20 نظر / 2 بازدید
نمایش نظرات قبلی
بانوی اردی بهشت

به یاد قدیما رفنم مینیناک ta roOzi k byayi ... Agar andak omidi b bazgashtat bashAd ...Gache nagovar ayado sAkht ...Az khatereat bi TO baz mgardam , ByE ... کاش اونجا هیچ وقت خاطرات ِ سوخته نمیشد.. کاش همیشه سبز میموند...[ناراحت]

Daisy

سلام دخترک چه طوری؟ بابا نگرانت شده بودم چرا وبلاگو بسته بودی؟

مهسا

خودی مونده فقط عمیق تر شده هست ولی... :)

مهدیه

من رسیدم به این پوچی درس خوندم درس خوندم درس خوندم به هیچی نرسیدم خیسلی چیزا لازم داشت برای رسیدن که من نداشتم اما فکر میکنم تو داری خوب من به داداشم حسودیم شد چون هم درس خوند هم کار کرد هم تفریح همه چی دیگه ....

مهتاب

نیکی جان اگه وبو بستم یه سری دلایل داشته.. ولی بازم بهت سرمیزنم عزیزم..

مهتاب

عزیزم .این پوچی چیزیه که متاسفانه همه داریم بهش میرسیم یا رسیدیم ...البته امیدوارم تو بتونی راهتو اونطور که میخوای پیدا کنی و توش موفق بشی.[ماچ]

نونوچه

فکر کنم بی حوصلگیت واس تابستون باشه!!! آخه از درس و دانشگاه فاصله گرفتی!!! دیگه چیزی تا مهر نمونده تا همون نیکی شاد گذشته شی!!![قلب]