دیشب یه ساعت خوابیدَم ...

سرِ جلسه امتحان اصلا حواسم جمع نمیشد . با این وجود که دو دور خونده بودَم اما ... :(

این استادمون نمیدونم چش شده بود !

سر جلسه امتحان همش سر به سرم میذاشت !

اول که اومد بالا سرم گفت ازم سوال داشتی ؟ گفتم نه استاد :)

بعد دوباره اومد باا سرم واستادُ برگمُ نگا میکرد . نگاش کردم و یه چیزی بهم گفت آروم نفهمیدَم اما خودش غش غش میخندید :)) منم الکی همراهی کردم! :دی

بعد امتحانَم رفتَم پیشش فامیلَمُ پرسیدُ سر به سرم گذاش که تو و بقیه شبیه هم هستید واسه هم فامیلتُ یادم نموند :-" باز خندیدم :دی گفت خُب چیه شبیهید دیگه :دی

نمیدونم چرا اینقدر مهربون شده بود.فقطم با من اینجوری بودا . بعد امتحان چون خیلی امتحانم خوب نشد عذاب وجدان گرفتم که این فک میکنه من خیلی بچه باهوشم اینقدر سر به سرم گذاشت حالا برگمُ ببینه چی ؟:(

از این حرصم گرفت که بلد بودَم . اما اینقدر تمرکز نداشتم که نمیتونستم اطلاعاتمُ جمع بندی کنم . بعد امتحان که استاد داشت جوابا رو بهم میگفت فقط اینجوری :( شدمُ حتی اگه به خودم بود مینشستم زار زار گریه میکردم :دی بَس که گیج بازی دراوردم:(

خوب شد که بعد امتحان ماهی گفت میام دنبالت برسونمت خونه . اومدُ بعدشَم جلو آبمیوه فروشی مورد علاقَم نگه داشتُ برامون آبمیوه خرید . من شاتوت توت فرنگی و ماهی شاتوت شیرموز ... خیلی چسبید! حالَم یکم بهتر شُد

× از دستِ بابا هم ناراحتَم! اونَم به خاطر اینکه با بیستُ یک سال سنِ من هنوز تو بعضی موارد به جام تصمیم میگیره و باهام مثه یه بچه 10 ساله رفتار میکنه!

×ماهی بهم زنگ زدُ بعدشَم گفت شاپرک خیلی لجبازی ! اصلا حرف گوش نمیدی . آدم دوس داره بزنه لهُت کنه ! اینقدر از ته دل میگفت که غش کردم :)) میگَم چی کار کنم دیگه!اینم خصوصیت منفیِ منه ! :دی

× دلم گرفته ...

/ 0 نظر / 6 بازدید