وختی مامان خواستگار میپرونه! :))

یَنی ها! همه چی به کنار ! نوعِ پروندن سوژه های مذکور به کنار 

هم هرکی میاد مامان میخواد بگه نه! با یه چهره یِ این مدلی میگه نیکی ما هنوز بَچَس !

حال این ترور شخصیتی به کنار ! دوستام هم که میان بهشون میگه هیشکی نمیاد نیکی رو بگیره به شوخی

ینی آخرشه مامانم

امروز هم میخواست سرِ صحبت رو باز کنه قضیه موردِ آخری رو تعریف کنه بعد اومده تو اتاقم میگه نیکی میشه من رو تختت بخوابم ؟ (من خودم پایِ لب تاب بودم )

بعد گفتم آره مامان بخواب راحت باش و اینا

بعد یکم حرف زد و اینا بعد بحث و کشید به اینجا که فلانی دانشجوی دکترای فیزیک (فک کنم بنیادی یا یه همچین چیزی ) هست . گفتم خب ؟ گفت هیچی دنبالِ یه دخترِ خوب میگشت! گفتم خب ؟ گفت هیچی گفت دخترِ خانومِ ر مثلا! (ینی من ! )

من : خب ؟

مامان:هیچی من گفتم نیکی هنوز بَچَس!

من : خب ؟

مامان : دختر جون وختی با من حرف میزنی سرت و از رو لبتاب بلند کن رو به رویِ من بشین تا صداتو بشنوم مامان جان!

و در ادامه افزود !: تازه خانومِ فلانی گفت خانومِ رِ (ینی مامانم ) دختر خشگلشون رو به کسی نمیده اَصَن!

من : باز خوبه خانوم فلانی آبروی ما رو نگه داشت یه خشگل تنگِ صحبت هاش آورد : ))

مامان : آره دیگه منم خانوم فلانی رو بهش معرفی کردم گفتم ایشون هم دخترِ خوبیه ولی دخترِ من بَچَس!

ینی رو این کلمه یِ بچه احتمالا شونصد بار مامانم تاکید کرده

 

هیچی دیگه یه بار دیگه هم یه نفری بودش که من هروقت اینو میدیدم میگفتم هرکی با این ازدواج کنه خیلی خوشبخت میشه. پولدار ، خشگل ، خوشتیپ! قدبلند ، خونواده ی خوب ! سنشم بالا نبود . خلاصه همش میگفتم این قابلیت خوش بخت کردن بقیه رو داره! چون اخلاقشم خیلی خوبه .

بعد زد و مامانش گفت دخترتون و به ما نمیدین ؟ بعد مامانم بهش گفته بود نیکی که خیلی کوچولویه

خلاصه کلی به این کارای مامانم من میخندم . ینی اینقدرم بامزه تعریف میکنه قربونش برم که حد نداره

مامانمه دیگه عشقه خودمه

+ خودم به مامانم گفتم من قصدِ ازدواج ندارم و حالا حالا ها برنامه دارم واسه زندگیم خوبم هست که تو خونواده ی ما سن ازدواج دختر پایین نیست و معمولا زود ازدواج نمیکنن . واسه همین تو خونه یِ ما مثه خیلی از خونه ها همش بحثِ ازدواج و خواستگار و اینا نیست! اینا هم مامان من باب شوخی و خندش میاد میگه

+امروز که خودش بحث رو باز کرد میخواستم قضیه سیاوش رو هم بگم که به خودم اومده گفته. ولی ترسیدم رویِ خونه ِ دوقولها رفتن حساس شه . واسه همین بی خیال شدم . هرچند دوس داشتم در جریان باشه

/ 30 نظر / 6 بازدید
نمایش نظرات قبلی
مهتاب

تو یه سال ازمن کوچیکتری:دی من 21 سال و7ماهمه!

مهتاب

حالا من خودم یه صحبتی با مامانت میکنم [مغرور][نیشخند]

حسین

سلام دوست عزیز نماز و روزهاتون قبول بار اولی است که به وبتون اومدم و از خوندن نوشته هاتون لذت بردم میشه خواهش کنم به وبم سر بزنید و اگه میشه تبادل لینک کنیم چون تازه وبلاگ زدم مرسی

DooST

پس سلام همشهری! :)

یه دختر مشهدی

آره میدونم از هر راهی رفتم نشد که نشد! یهو به سرم زد یه تیر دیگه این مدلی تو تاریکی بزنم! یه نفرم که پیدا شه برام ارزش داره وقتی عضو فیسبوک نیستن خیلیاشون بازم فایده ای نداره بازم ممنون همشهری!

مینـــو

[نگران]رمزیه[نگران]

مهتاب

والا آره! مامان منم مث مامان توا!!!!!!!!! میگم دو تا مهتاب شده!داشتم فکرمیکردم من چرا بت گفتم با مامانت حرف میزنم!!!!!!!!!!و یادم نمیاد!!!!!!!!!

نرگس

سلام آجی بالاخره کامنت گذاشتن توی وبلاگ جدید رو افتتاح کردم البته همیشه می خونمش هاااا درخواست رمز دارم اگه میشه[خجالت] فکر کنم وبلاگت نیازمند یه قالب هستش[چشمک]

مرضی

ای بابا از دست این مامانااااا

نغمه

وبلاگ نو مبارک..چه خوب شد که اومدی[ماچ]