امروزَم با ویکی : )

فردا صبحش اومد دنبالم و طبق معمول اون سناریوی همیشه وقتی تو ماشین ویکی میشینم تکرار شد! از قبیل گفتن جملاتی چون زندَم بذار من کلی آرزو دارَم نذار فلج شم و غیره !

رسیدیم مدرسه و رفتیم و یکم سلام احوالپرسی کردیم با مسئولان :دی و بعد هم کارامو انجام دادَم و رفتیم تو حیاطِ مدرسه و راه رفتیم و تجدید خاطرات کردیم قلب ویکی همونجا گفت خداییش نیکی من و تو خیلی چموش بودیم :)) دیدم آره خدا وکیلی راست میگه خُل بازی هایی که ما در میاوردیم تو مدرسه هیچکس در نمیاورد!

(مدرسمون نزدیک به 4 تا حیاط داشت! اون آخری زمین والیبال بود و توش یکی از این نردبون بلندا بود . نردبونه هنوز اونجا بود ! همیشه من کشیک میدادَم و سیمین میرفت بالاش و من تکونش میدادم :)) تازه اینقدر چش سفید و پررو بودیم که از اون بالا با دوربین های مدرسه هم بای بای میکردیم =)) ولی خب مسئولای مدرسه به جز یکی دو تاشون منو خیلی دوست داشتن و واسه همین کاری به کارم نداشتن )

ویکی گفت یادته روزایی که کلاس کنکور عربی داشتیم بین ساعتای بیکاری سیمین میرفت زنگ همه ی خونه ها رو میزد و در میرفت!؟ میگم آره بچم از همون اول آزار داشت

دیگه از حال و روزای من گفتیم ... روزایی که حالَم تو مدرسه بَد میشد و میرفتم یه گوشه مینشستم و گریه میکردم و ویکی منو پیدا میکرد و آرومم میکرد ... همون روزایی که هیچی نمیخوردَم و مریض شده بودم و ویکی به روی خودش نمیاورد ولی به زور برام کیک و شیرکاکائو میخرید و مجبورم میکرد بخورم ...

خلاصه هم خاطرات خوب داشتم و هم بد . ولی فکر کردن به همش حتی همون بدهاش هم حس خوبی بهم میداد دلم عجیب واسه اون روزا تنگ شد! :)

بعد هم رفتیم دانشگاه ویکی ( منو ویکی رشتمون یکیه ولی دانشگاهامون فرق میکنه ) و بعد کاراشو کرد و تو راه یکی از پسرای انجمن رو دید . منم اصلا حواسم به پسره نبود . وقتی میخواست بره برگشت بهم گفت با اجازه مرخص میشم . منم نشنیدم ! وقتی رفت دیدم ویکی زده زیرِ خنده! میگم چته! ؟میگه بدبخت و چسبوندی به دیوار باید با کاردک جمِش میکردن ! و بعد گفت چی کار کردم

مَنَم گفتم میخواست بلند حرف بزنه! بعدش هم دوباره دیدیمش و منم واسه اینکه واسه ویکی بد نشه نگن دوستش بی ادبه وقتی داشت در مورد دو تا از استادای تجارت صحبت میکرد خودَم و انداختم وسط گفتم آره فلان استاد بهتره ( در مورد محسنی و معبودی میگفت ) خلاصه آبروی ویکی رو هم تو دانشگاش بردم و بعد راه افتادیم که برگردیم مژه

( ها یادم رفت بگم ویکی جوراب پاش نبود، کفشاشَم روش باز بود .کلی دنبالِ خرازی گشتیم تا واسه ویکی جوراب بخریم که حراست بهش گیر نده یه همچین آدم خونسردیه ویکی )

بعدِ دانشگاه هم گفت بریم کافی شاپ !؟ گفتم آره !

کلا منو ویکی خیلی بدشانسیم فقط کافیه یه تصمیم بگیریم . ابرو ماه خوردشید و فلک در کارند که گند بخوره رو تصمیم ما

خلاصه ساعت 11 صبح که همه جا باید باز باشه از آبمیوه سجاد گرفته تا آلبالو همش بسته بودَن آخرش یادم اومد یه جا یه آبمیوه فروشی جدید باز شده نزدیکمون هم بود . آدرس دادم رفتیم اونجا و خوشبختانه باز بود شکلات گلاسه سفارش دادیم که جاتون خالی خیلی هم خوشمزه بود و یکم حرف زدیم و از هم راهنمایی خواستیم در موراد مختلف و برگشتیم

از برگشت هم اول رفتیم خونه ی ما.چون شبِ قبلش یه عالمه آهنگِ جدید دانلود کرده بودم و ویکی میخواست که آهنگا رو براش بریزم یه یک و نیم ساعتی خونمون بود و بعد رَفت . جالبه یادم رفت براش خوراکی بیارم در نتیجه تو این دو ساعت کوفتم ندادم بخوره

ساعت 2 هم کلاس داشتم و نمیدونستم برم یا نه . رفتم به نیما گفتم برم دانشگاه یا نه ؟ اونَم کلی شاکی شد که خجالت بکش نیکی ! دانشجویی که هفته ی اول بره دانشگاه که دانشجو نیست گفت قبلا ترمت پایین بود میگفتم تقصیری نداره هنوز نمیفَهمه! گفت ولی الان ترم 5 شدی و خودت باید اینا رو بفهمی مَن هم متحول شدم و نرفتم دانشگاه شب هم به مامان گفتم پسرت نذاشت برم دانشگاه یادت باشه! نیما هم دوباره شاکی شد که مامان به این دخدرت یه چیزی بگو ! هفته ی اول میخواد بره دانشگاه خودشیرین!

بعد هم که مامانَم جایی کار داشت و باید میرفت . منم وقتی رفت آشپزخونه رو براش تمیز کردم . هنوز داشتم گاز و تمیز میکردم که مامانم اومد و کلی خوشحال شد ! آجیم گفت مامان داره خودشیرینی میکنه مامانَم گفت تا باشه ازین خودشیرینیا دخدَرَم!  

بعد هم واسه آجیم و دوستش که خونمون بودن دسر آلبالو درست کردَم . (نه تعجب نکنید نیکی کدبانو نشده ! از خود راضی دسرش اماده بود فقط باید با شیر سرد قاطیش میکردم و با هم زن هم میزدمش نیما هم هی فاز میداد که مامان بهش بگو ازش ناامید شدم! بهش بگو خودش دسر درست کنه نه با پودر اماده! منم گفتم خیلی هم خوبه

همین دیگه مژه

پی نوشت :

کتاب بشقل رو گرفتم که شروع کنم ... ولی اصلا حوصله ی فرانسه خوندن ندارم! خیلی استرس دارم پاورپوینتای مامانم هم مونده باید تا آخر هفته براش درست کنم . دعا کنید تموم شه کارام

/ 23 نظر / 6 بازدید
نمایش نظرات قبلی
امید گرمکی

این پست های اخیرتان شدیدا اموزشی هستند دست گلتان درد نکند

رایحه

نیکی جان موفق باشی.

nazanin

مگه میشه فراموشت کنم[بغل] فقط کمتر میام و فعلا که نمی نویسم ولی همیشه به یادتون هستم وااای مگه شما از حالا میرید دانشگاه؟!! من که یه دوهفته ای میشه پامو نذاشتم یونی طبق برنامه الان همین ساعت باید سرکلاس باشم[پلک] آخه اینا عمدا میگن از 25 ام تا بچه ها هفته اول مهر رو بیان باور کن[نیشخند]

فروغ خاموش

دروود ممنونم که سر زدی. شیرین مینویسی.موفق باشی. [لبخند]

لبخند

من کلا دانشگاه و بیشتر دوست دارم تا مدرسه مو راستی دبیرستان و خاطرات ما رو هر چی که بود خراب کردن دارن چند طبقه روش می سازن[نیشخند]

مهسا

کلا عاشق روزایی ام که با دوستا خوووش میگذره...خیلی خوبه آدم چندتا دوست پایه داشته باشه :) نگین خیلی بانمک مینویسی :))

سولماز

مطمئنی دلت واسه مدرسه تنگ شده؟[نیشخند] اما امسال یکم دلم میخواد برم مدرسه اخه هم رشتم جدیده هم مدرسه جدیده کلا همه چی جدیده[نیشخند]

ⓖⓞⓛⒾツ

خدایی خیلی خولی همون خُلی همون خُل [نیشخند] ینی عاشقتم دختر[ماچ]