آموزشِ داستان نویسی | شماره 2

گامِ چهارم : آستانه آستانه ی داستان :

در لغت به ورودی حیات و حریم منزل گفته میشود . ولی در داستان نویسی شکل ورود مخاطب در داستان را آستانه سازی میگویند .

نکته : اگر اولین کلمات خوب انتخاب نشوند خواننده را سرد کرده ایم و او را در اولین قدم از دست داده ایم .

نکته 2: نباید بتوان در داستان چیزی را حذف کرد (مخصوصا در داستان کوتاه) طوری که اگر از داستان چیزی کم کنیم داستان ناقص شود .

پس برای داشتن یک آستانه ی خوی داستان خوب شروع شود و در لحظه ی اول خواننده را گیر بیندازد . (طوری که خواننده دوست داشته باشد بقیه داستان را بخواند)

انواعِ شروعِ آستانه :

مثلا شروع آستانه به وسیله یِ توصیف :

(توصیفِ محیط - توصیفِ شخصیت )

توصیفِ بیرونی : حالاتِ ظاهری : چشم ، ابرو ، قد و ...

توصیفِ درونی : عقاید و افکار و خلق و خو

نکته : باید شخصیت هایی را بنویسیم که خاص و متفاوت باشند

همان طور که گفته شد نباید در مورد شخصیت ها نویسنده به صورتِ قضاوت شده داستان بنویسد . بلکه باید از طریق مسائل دیگر شخصیت را به تصویر کشید (به شکلِ غیر مستقیم ) البته منظور توصیفاتِ درونی شخصیت هست .مثل خلق و خو

 

+ تمامِ این مسائلی رو که من مینویسم تا تمرین نکنید هیچ فایده ای نداره . مخصوصا در زمینه ی توصیفات حتما واسه خودتون چند بار تمرین کنید و توصیف کنید تا دستتون روون بشه و وسطِ داستان کم نیارید .

مثال واسه توصیفِ محیط ( این نوشته ی خودمه شما هم همینجوری میتونید تمرین کنید )

هوا سرد بود و باد میوزید . شیشه های خانه ی قدیمی با وزش باد تکان میخورد . چوبهای دیوار ها از شدتِ پوسیدگی به آرامی همراهِ با باد تکان میخورد و گویی هر لحظه امکانِ جدا شدن خانه وجود داشت .بوی نم جنگل به داخلِ خانه هم سرایت کرده بود و انگار کلبه ی قدیمی هم در این فصل زرد سرما خورده بود .

رنگِ چوب هایِ کف خانه همچون شب به تیرگی میگرایید و گویی سال ها بود کسی غبار را از آنها پاک نکرده بود . رویِ دیوارهایِ خانه تابلوهایِ نقاشیِ قدیمی با قاب هایِ شکسته به چشم میخورد ... خانه چون شب تاریک بود ... انگار خانه مُرده بود ...


مثال واسه توصیفِ شخصیتِ بیرونی : (این هم قسمتی از نوشته یِ خودمه)


مسئولِ فروشگاه پیرمردی 60 ساله بود که کمرش خم شده و دستانِ لرزانش را بر رویِ زانوانش گذاشته بود . چشم هایِ پیرمرد خاکستری بود و با موهایَت ترکیبِ زیبایی را ایجاد میکرد .موهایِ مجعدِ پیرمرد آنقدر یکدست سفید بود که گویی همین حالا از زیرِ برفِ سنگینی بازگشته است .پیرمرد پشتِ پیشخوانِ مغازه نشسته بود و در حالی که یک پایش را بر روی پای دیگر خود انداخته بود و سریالِ مورد علاقه اش را نگاه میکرد به شاگردِ مغازه اش دستور میداد و از او میخواست جنس های جدید را داخل قفسه ها بچیند .شاگرد به پیرمرد نگاه کرد و مثلِ همیشه توجهش به چین و چروک های پیشانی پیرمرد افتاد و با خود فکر کرد وقتی که پیرمرد داد میزند انگار چند خط به خطوطِ پیشانیش اضافه میشود .

 

گامِ پنجم: شخصیت پردازی  

شخصیت : به آدم هایی که نویسنده در داستان می آورد تا آن ها گفتار و کرداری ارائه دهند شخصیت میگویند .

تعریفِ شخصیت پردازی : هنگامی که نویسنده در طولِ داستان نیات و ذهنیات اشخاص و چگونگی رفتار آنها را توصیف میکند شخصیت پردازی کرده است .

شخصیت پردازی هم دو نوع است : درونی و بیرونی

نوع دیگر تقسیمِ شخصیت پردازی : مستقیم و غیر متقیم

شخصیت پردازی مستقیم : نویسنده رک و صریح شخصیت را تجزیه و تحلیل میکند که او چه طور آدمی است و یا به طور مستقیم از زبانِ کسی دیگر در داستان شخصیت فرد را در داستان معرفی میکند .

شخصیت پردازی غیرمستقیم : نویسنده با "عملِ داستانی" شخصیت را معرفی میکند. یعنی از طریق افکار، گفت و گو ها یا اعمل شخصیت او را میشناسیم .

نکته : همون طور که گفته شد بهتره از شخصیت پردازی غیرمستقیم استفاده بشه .

 

 

توضیحاتِ کامل تر برایِ زاویه یِ دید که قبلا گفته شد و انواعش :

1- زاویه دید سوم شخص (دانای کل ):

هنگامی که یک راوی کاملا آگاه و هشیار تمام صحنه ها ، اشخاص ، ماجراها را برای خوانندگان نقل میکند میگویند از سوم شخص استفاده کرده است . این نوع زاویه دید همه ی امکانات را در اختیار نویسنده قرار میدهد .

2- زاویه دیدِ اول شخص :

صمیمی تر است و محدودیت آن این است که خارج از جایی که هست را نمیتواند بگوید و یا ذهن افراد را بگوید . خطر ! : ممکن است به خاطره گویی یا گزارش نزدیک شود و دیگر حالت داستانی نداشته باشد.

3- زاویه دید براساسِ گفت و گو :

داستان با گفت و گو ها پیش میرود . نکته : یه دیالوگِ خوب باید : 1- به پیشبردِ داستان کمک بکند ، 2-شخصیت پردازی کند ، 3-سوال ایجاد کند.

4- زاویه دید براساسِ نامه نگاری :

یک نوع نامه دو طرفه است و یک نوع نامه هایِ یک طرفه . یا با چند نفر مخاطب نامه اند (مثل داستان شهر و خانه از ناتالیا نینزبورگ)

/ 4 نظر / 44 بازدید
شاذه

مرسی نیکتا جونم از توضیحات جامع و کاملت. عاشق متن اولیت شدم. توصیفتاز اون کلبه واقعا ملموس و زیبا بود. در مورد اون پیرمرد هم خیلی خوب نوشته بودی غیر از این که سنش برای این توصیف به نظرم کمی کم بود. یه مرد سالم شصت ساله چندان پیر نیست. مگر این که مریض باشه. البته در مورد موی سفید مشکلی نیست. تو هر سنی ممکنه موهای آدم سفید باشه. ولی در کل این پیرمرد تو به نظرم هفتاد یا هشتاد ساله رسید. از قصه هات اینجام بذار استفاده کنیم.

شاذه

چند نکته رو هم برای دوستانی که میخوان ار توضیحات خوبت استفاده کنن، اضافه کنم که شاید تو کتابای آموزش قصه نویسی کمتر بهش اشاره بشه. ولی من واقعا متاسفم که تقریبا همه ی رمانهای ایرونی دارن به این سمت میرن. اول جان مادرتون قبل از شروع به داستان نویسی املا و انشای فارسی رو یاد بگیرین و غلط ننویسین! اشکم در میاد وقتی میبینم کتابی که این همه برای چاپش خرج شده زحمت کشیده شده و کلی مرحله پشت سر گذاشته، وقتی به دست من خواننده میرسه پر از غلط املایی و انشاییه! دوم محاوره نویسی که واقعا ارزش کار وو پایین میاره. به نظرم داستان برای روان بودن باید متن رسمی و گفتگوهای محاوره ای داشته باشه که ملموس و باورپذیر و صد البته نگارشش قشنگ باشه. سوم این که برای این که داستان دلپذیر و قابل قبول باشه شخصیتها باید باورپذیر باشن. نمیشه آدم هم قیاقش عین جرج کلونی باشه هم فوق پولدار باشه و هم اخلاق و خانوادش بدون ذره ای ایراد باشه تازه برای جذابتر شدن داستان این آدم دانای کل هم باشه و پاش بیفته یک کینه ی شتری هم داشته باشه اون سرش ناپیدا!

شاذه

نیکی جونم شرمنده که هرچی دل تنگمو آزرده بود نوشتم! کاش همه مثل تو کمی عقب میرفتن و واقعی تر به زندگی به قصه به وبلاگ و به دوستی نگاه میکردن. خوش باشی دوست مهربونم [قلب]

سینا

آره شروع داستان خیلی مهمه. روانی نثر هم خیلی مهمه