مامان...(رمز اسم داداشم به فینگیلیش )

. . .

داشتم با مامان صحبت میکردم . در موردِ اینکه من چرا پشتِ فرمون نمیشینم هیچوقت با وجودِ اینکه گواهینامه دارَم! بحث رسید به اینجا که من احساسِ نیاز نمیکنم ! مامان گفت خب شبا ساعت 8 شب که از کلاس برمیگردی اگه با ماشین باشی خب امن تره . و من گفتم احتیاط تا یه جایی لازمه . بعد اون غیرعقلانی میشه . آدم تا جایی که میتونه احتیاط میکنه ولی بعدش نه! نمیتونی جلویِ همه چیز رو بگیری به خاطر محتاط بودن ! اینجوری از زندگی عقب میمونی . گفتم اگه فعلا پشتِ فرمون نمیشینم مشکلی نداره! ساعت 8 شب تا جایی که بتونم با مامان نیو برمیگردم یا با سرویس . بعدِ اون هم دیگه فرقی نمیکنه.اتوبوس یا تاکسی! همینجا بود که دوباره نگار اومد و خودش انداخت وسط و گفت نیکی نیکی وزنت چند بود!؟

ینی میدونید فقط میخواد خودش رو مطرح کنه همه جا ! بعدم هم من بلند شدم رفتم هم مامان !

بعد حالا با این وضعیت واقعا میشه من باهات صحبت کنم مامان!؟ وقتی حاظر نیستی حتی به اون جغله یاد بدی وسط حرفِ دو نفر نپره !

توی یه کتاب روانشناسی خوندم بچه های وسط خونواده همیشه به سمت گروه دوستانشون متمایل میشن . اونم ناخوداگاه . به دلیلِ اینکه معمولا حساسیت مالِ بچه ی بزرگتره و امکانات و وقت مالِ بچه ی کوچیک! این میشه که بچه های وسطی یه جورایی به جای خونواده سعی میکنن با دوستانشون باشن ... واقعیته!

/ 23 نظر / 6 بازدید
نمایش نظرات قبلی
سینا

سلام نیکی "مردی در تبعید ابدی "رو خوندی؟نوشته ی نادر ابراهیمی

نیوشا

«می دونم چی بگم عزیزم... اگه بقیه فکر نیستن ، حداقل خودت واسه تغییر دادن این وضعیت تلاش کن.مثل چیزی که سینا گفت[لبخند] البته تو اینکه عاقلی و دوستا و داداش خیلی خوبی داری هم شکی نیستتتتت[ماچ]

سینا

باز یادت رفته تیک کامنت رو بزنی[چشمک]

سینا

4 یا 5 سال پیش یکی این کتاب رو بمن معرفی کرد.اون موقع پشت گوش انداختم.امروز که شروع به خوندن کتاب کردم و بیش از 100 صفحه شو خوندم.دارم افسوس میخورم که چرا 5 سال دیر شده....افسوس و صد افسوس

سینا

نه نخوندم.من با زمان خارجی زیاد میونه ی خوبی ندارم.می دونی ترجمه ی خوب خیلی مهمه من دیگه امثال رکورد زدم تقریبا دارم هقته ای سه تا کتاب میخونم

لبخند

نمی دونم چی بگم در مورد این متنت چون تو موقعیتش قرار نگرفتم فقط این و بگم که مادرایی که بیرون از خونه کار می کنن نا خودآگاه این مشکل واسه بچه هاشون پیش میاد...چون کمتر با بچه هاشون می تونن باشن

مهسا

آره دقیقا میدونم چی میگی. موافقم خود مامان باباها باید حواسشون به بعضی چیزا باشه.اصن برای خودمم پیش اومده ومیاد که اینطوری و سر این مسائل ناراحت شدم. اصن نمیخوام نصیحت کنما اما کلا منظورم این بود که گاهی شاید فک میکنن که ماها دوست نداریم که اونا تو کارامون دخالت کنن...مثلا جوونیمو و این حرفا[نیشخند][زبان] منظورم این بود :) اما درست میگی

سارا

[نگران] همیشه بچه های وسطی مظلوم واقع میشن.تهتغاری که تکلیفش معلومه.بچه اولم که دیگه هیچی نگو.این وسط بچه وسطی [ناراحت] البته خداروشکر من بچه آخرم[پلک] بلاخره باید با مامانت صحیت کنی تا آخر که نمیشه اینجوری باشه.

ⓖⓞⓛⒾツ

[قهقهه][قهقهه][قهقهه] به قرعان عاشقتم این پستو بعد یه ماه رمز دار میکنی[قهقهه]