خونه ی سیمین اینا!

خلاصه رسیدم خونشون و شروع کردیم فرانسه خوندن . فعل های بشقل رو کار کردیم و کلی با هم تمرین کردیم و بعد هم هی اون وسط حرف میزدیم و واسه یه چیزی که قرار شده به کسی چیزی نگیم تصمیم میگرفتیم کلی حس خوبی بهم دست میداد وقتی در مورد اون تصمیمون حرف میزدیم

بعد هم سپی اومد پیشمون و ناهار خوردیم و مثه همیشه غذای مامانِ سیمین محشر بود ! بعد غذا هم کلی مسخره بازی درآوردیم طبق معمول  کلی با لهجه کل کل کردیم و کلی واسه هم کلاس گذاشتیم  مثلا من یه جا تکیه دادم به یخچالشون قسمت بار یخچالش یهو باز شد! منم گفتم جل الخالق حاج خانوم جان قدرتی خدا! تعجب سپی هم گفت آره ما خیلی خارجیم! از خود راضی گفتم اِ مالِ کجای خارجین؟! تعجب سپی هم گفت داخلِ خارج :))

یه جا دیگه هم دوباره کل کل افتادیم . طیشون رو برداشتم نگاش کنم (خیلی بامزه بود آخه نیشخند) سپی هم اومد پهلوم گفت آره ما خیلی خونواده ی باکلاسی هستیم طی هامون هم خارجیه مثه خودمون !:| منم گفتم شما چه بی کلاسین ما که اصلا طی نداریم! ما کارگر میریم که طی سرخودِ ! بعد سیمین اومد کمک سپی گفت نه این طی ما با باطری کار میکنه ما میریم میخوابیم خودش همه ی خونه رو تمیز میکنه!!! منم گفتم دروغ نگو من که میدونم تو طی میکشی سپی خشک میکنه و باطری در کار نیست (ینی داشتیم قشنگ خالی های گنده میبستیم ) همش هم با لهجه کل کل میکردیم . واقعا تو کفِ لهجه ی سپی مونده بودم . ینی قشنگ مشهدی حرف میزدا!اصلا هم کم نمیاورد!

دوباره با سیمین فرانسه خوندیم و بعدش دو ساعت خوابیدیم

الهی بگردم چه قد این سیمین و سپی بامزه ان با هم! قلب یه جا سپی اومد تو اتاق پیشمون دو تا آدامس داشت من گفتم نمیخوام . آدماسِ خودش افتاد و مالِ سیمین رو از دستش کشید :| بعد سیمین اومد ازش آدامس رو بگیره این سپی به قدری قیافه ی مظلومی به خودش گرفت که جیگرم کباب شد :دی سیمین هم یهو سرش و آورد پایین تو چشایِ سپی نگا کرد (سپی سرش و پایین انداخته بود آخه :دی ) بعد گفت سپی ناراحت میشی ینی ؟! نگران سپی هم دقیقا شبیه این اسمایل شده بود

هیچی دیگه سیمین آدامسشو داد به سپی گفت خودت بخورش!

ینی تا این حد سپی فیلم بازی میکنه :دی

طفلک هی واسمون خوراکی میاورد . میوه میشست ، پسته مغز میکرد ، ژله درست میکرد برامون ، بلال برامون پخت ! هندونه قاچ کرد خلاصه ینی کوزتی شده بود :))

بعد هم اون دمِ آخری قیافش دیدنی بود . از اتاق اومدم بیرون ! دیدم سپی با مظلومیت یه گوشه نشسته داره سیب زمینی پوست میکنه ! سیمین گفت نیکی نگا این کوزتِ ما هستش ! مژه بعد گفت کوزت مامان بابا کجان ؟ سپی هم باز به یه حالتِ اینجوری گفت بابا و زنِش با هم رفتن بیرون گفتن من این سیب زمینی ها رو پوست بکنم !

ینی اگه سپی رو نمیشناختید و میدیدش که داره این حرفا رو میگه و سیب زمینی پوست میکنه امکان نداشت باور کنید داره شوخی میکنه! :))

بعد هم خوشبختانه سیاوش از اتاق اون موقع نیومد بیرون.منم حواسم بود تا وقتی توی حال هست نرم از اتاق بیرون ... و خوشبختانه چشم تو چشم نشدیم .

راستش میگم شاید خودم اشتباه کردم و اذیتش کردم ... شاید عشق سیاوش به من اشتباهی بوده! ولی خب شاید منم به قول سینا تلخم یکم! و کلا نباید باهاش کل کل میکردم ... نگران من سیاوش رو به چشمِ برادری خیلی دوسِش دارم . خدا میدونه چه قدر کمکم کرده ، چه قدر رو حرفام حساب میکرد . هرچی میگفتم همون کار رو میکرد ... خیلی مهربون بود باهام ... شاید من بد کردم بهش آره ؟ نگران

اصلن شایدم من اشتباه میکنم و واقعا به حرفام رسیده و اینجوری میخواد بهم ثابت کنه که به حرفام رسیده و به درد هم نمیخوریم ... خدا کنه مورد دومی باشه! و واقعا چون به حرفم رسیده اخلاقش اینجوری شده باشه ... یا حتی اصلا من زیادی روش حساس شدم شاید و همیشه همین طور بوده! نگران

هر چی هست ... من و دوقولوها از اول دبستان بهترین دوستِ همدیگه بودیم و خونواده هامون خیلی به هم نزدیک شده بودن و سیاوش واقعا مثه برادر بزرگتر خودم بود! واسه همین واقعا دوست ندارم اذیت شه ... حتی اینو اون موقع به خودشم گفتم ... اون موقع گفت نگران من نباش من خیلی خوشحالم که خواهرام دوستی مثه تو دارن و حتی اگه بگی نه ذره ای از ارزشت واسم کم نمیشه ... شاید واقعا چیزی ازم به دل نداره و حالشم خوبه! خدا کنه واقعا همون طور باشه که بهم اون موقع گفت ... دوست ندارم ازم ناراحت باشه یا کینه داشته باشه یا عصبانی باشه! دوست دارم فقط خوب باشه ... همین!

پی نوشت :امروز خیلی فرانسه خوندم ! خیالم یکم راحت شد و دیگه استرس ندارم . احتمالا شنبه هم بین کلاسام برم خونشون و بقیه قسمت ها رو هم کار کنیم ...

پی نوشت 2 : ببخشید دیگه ! خودم فهمیدم آخرِ این پستم خیلی آشفته نوشته بودم! ولی واقعا عذاب وجدان گرفتم یکم خیلی وقتا این عقلانی رفتار کردن صرفم بقیه رو اذیت کرده ... گاهی اصلا نمیتونم خودم رو بذارم جای آدما و یکم بهتر باشم :(

/ 16 نظر / 13 بازدید
نمایش نظرات قبلی
مینا

عزیزم خودتو واسه عشق بقیه ناراحت نکن چون کسی نیست که واسه عشق تو دل بسوزونه![خنثی] اینو تجربه ی 3ساله م میگه![ناراحت] هرچی بیشتر اهمیت بدی بیشتر بی ارزش میشی!!![خنثی] همون طور که بقیه تورو میذارن به امون خدا توام....[گریه][گریه][گریه] ببخشید منم خیلی حالم خوب نیس! اگه ناراحتت کردم معذرت...[قلب][ماچ][بغل][ماچ]

مهسا

به نظرم نباید عذاب وجدان داشته باشی هرچند نمیشه نداشت :| نگین با پ.ن 2 به شددددددددت موافقم و درک میکنم:(

لبخند

چه قدر خوب که با دوستان دوران دبستانت هنوز هم جیک تو جیکین[نیشخند] در مورد این سیاوش هم امیدوارم واقع بینانه به قضیه ای که گفتی نگاه کنه و اینکه ناراحتی هم پیش نیاد... من خودم وقتی یکی از دستم ناراحته حسابی اعصابم قاطی می کنه...دوست ندارم کسی ازم ناراحت باشه...همه اش عذاب وجدان دارم که کاش یه جوری برخورد می کردم که نه اون طرفم ناراحت بشه نه اینکه خواسته من زمین بمونه...

بانوی اردیبهشت

كتاب تو رو گرفته بود؟‌[قهقهه][قهقهه] آهاي كتاب جان ولش كن اين همزاد مارو![منتظر][هیپنوتیزم]

vaheede

مرسي كه اومدي. - زبان فرانسه دوس ندارم. اسپانيايي دوس دارم :دي موفق باشي:*

صدف

سلام نیکی جون من هروقت میام وبلاگت با کلی انرژی برمیگردم خیلی خوبه که تو انقد دختر فعال و اکتیوی هستی[لبخند] امیدوارم امروز سرکلاس فرانسه بدرخشی[ماچ]

سعید

شاید سیاوش با رفتارش میخواسته چیزای دیگه بهت بگه ..یه جورایی با زبون بی زبونی!

سینا

ناقلا چه کتابی تو رو گرفته بود؟نمیگی به ما اسمش رو؟ من الان دارم "قلندر و قلعه" رو میخونم.داستانی بر اساس زندگی شیخ شهاب الدین سهرودی

مارال

شک نکن که کارت درست بوده....اگه باهاش میبودی و بعدش میفهمید تو به دردش نمیخوری و دوسش ندار بیشتر اذیت میشد....کار خیلی خوبی کردی....اگه به آینده فکر کنی فقط عقل نبوده...احساس هم بوده عزیزم....

سینا

مظلوم جان زندگی نامه نیست.بر اساس زندگی شیخ اشراق هستش. مردی در تبعید ابدی هم بر اساس زندگی شیخ ملاصدرا بود. با خوندن اینا تازه من فهمیدم که کتاب یعنی چی...عشق کدامست....اندوه چیست...خدا کیست.....انسان یعنی چی..موفقیت یعنی چه