افطاری باز! :|

این چند روز همش افطاری داشتیم .

اولش خونواده ی طرف پدری و بعد هم دو تا از همکارای مامان بابا که امروز اومدن .

روزی که عمه ، عمو ها بودن اصلا خوش نگذشت :( آخه خیلی زیادن! منم کلا حال نمیکنم باهاشون . اخلاقای خاصی دارن . همش تو خط خاله زنک بازی و این چیزان . بارها و بارها هم من باهاشون دعوام شده تو این جور مهمونی ها . اونا پررو منم قُد! واسه همین دعوا میشه گاهی .

البته یه سالی میشه توی صلح بودیم و اونا هم دیگه فهمیده بودن نباید به من چیزی بگن نیشخند و اصولا خط قرمزای من رو رعایت میکنن از خود راضی

خلاصه اومدن و عمم طبق معمول همش رئیس بازی درآورد ! :)) ینی یه کارایی میکنه عمه ی من تخیلی حتی !قهقهه دیگه بگذریم تعریف نمیکنم چون تا توی موقعیت نباشید و نبینید متوجه نمیشید چی میگم ! فقط همینقدر بگم من و بابام که در موقعیت بودیم هی میخندیدمنیشخند

فک کن این عمم و زن عموم با اون یکی زن عمو لجن! ولی مامان من کلا چون خیلی مهربونه و دلِ همه رو نگه میداره با هیچکی لَج نیست! بعد اون وَقت این زن عموم هم فقط دعوتِ خونه یِ ما رو اومد و شبِ قبلش دعوتِ عمم رو نرفت :)) بعد هی این عمم حرص میخورد میگفت غذا ندید ببرن خونشون! چه بدونم غذا براشون نگه ندارید میخواستن دیر نکن و اینا نیشخند یَنی تا این حد عمم لجبازه! نیشخند مامانِ منم هی هرچی میگفت باباجانِ من مهمونه بیخیال گوش نمیکَرد میگفت نخیرم باید زود میومد!

ینی من و مامان این شکلی : هیپنوتیزمابرو

دیگه امروز هم که دو تا از همکارایِ مامان بابا بودَن خوش گذشت . دختراشون هم سن و سالایِ خودمن . ولی سرِ سفره اتفاقی افتاد که خیلی از دستِ بابام ناراحت شدم . چیزی نگفت کارِ خاصی هم نکرد . ولی یه بی توجهی کرد و منم که حساس خیلی بهم برخورد ناراحتمنظورِ خاصی هم نداشت فک کنم ... ولی خب من انتظار داشتم ازشافسوس

امروز هم دوباره یخ در بهشت درست کردَم از خود راضی

دیگه میخواستم دسر هم درست کنم که مامان خودش درست کرد .

کلا این مامانِ من نمیدونم چرا اینقدر خودشو خسته میکنه . مهمون داریم یه عالمه مدل غذا درست میکنه! بعد اون وقت حسابی هم خسته میشه منتظر منم شاید بتونَم تو کارایِ دیگه کمک کنم ولی تو غذا درست کردن اونم در سطحِ وسیع و واسه مهمونا واقعا نمیتونم مامان هم نمیذاره نیشخند اینه که خیلی خسته میکنه خودش رو . منم هی حرص میخورَم چشم

خوبه دیگه مهمونیامون همه تموم شد حالا هی میریم مهمونی مژه خیلی امسال دعوت شدیم کلا مژه

فاینال هم داشتم که داستانی داشت واسه خودش ! حالا شاید بعدا گفتم از خود راضی

پی نوشت :

این مدته خیلی سرم شلوغ بود . مهمونی ها و فاینالِ زبان و یکمم تو خودَم بودَم سرِ جریاناتی و اینا ... ناراحت بگذریم... ممنون که اینجا تنهام نمیذارید ...

/ 10 نظر / 7 بازدید
نیما

ای بابا چه قدر افطاری :پی اِاِاِ فاینال داشتی؟ عجب :-؟

لبخند

دقیقا عین چند روز گذشته ی من!! شلوغ و فعال!!! نمی دونم شاید خاصیت ماه رمضونه... منم از اخلاقای خاله زنکی متنفرم! ما هم نمونه اش تو فامیل زیاد داریم که واقعا کلافه کننده می شه! قضاوت های بی خود...غیبت...حتی تهمت...مسخره کردن...دروغ...و و و ...اخلاقای خاله زنکی همه این خصلت های بد و به همراه داره که من واقعا تحملشو ندارم...

¤*• دی ماهـ.ـی خـ.ـانـ.ـوم ¤*•

به به خسته نباشی خوشگل خانوووووووم[قلب] من میگم هی با این فامیل پدری مشکل دارم ها! ببین اصن این مشهدی ها نباید فامیل پدری بشن! فامیل مادری باشن بهترن گویا![نیشخند] حالا خوبه بعدش میخواین همش برین مهمونی خستگیتون درمیره. قدر وجود نازنین پدر و مادرت رو بدون. همینکه هستن یعنی خدا خیلی بهت لطف داشته. ازشون به دل نگیر ... شاد باشی گلم[ماچ][قلب][ماچ]

نونوچه

نیکتا خانم زودی اکی بده واس سیو کردن اینجا[گریه]

نونوچه

با بابا ماجرا آفرید؟![متفکر] چقدر اینجا رو دوس دارم ... کلی شکلک داره که اونجا نداشت!!![نیشخند] کلا مامانا همین جوری ان ... دوست دارن مهمونا از عذاشون تعریف کنه!!! یه بار مهمون داشتیم ... برنج مامانم یه کم بد شده بود ... به همه گفت نونوچه درست کرد[سبز] یعنی اگه غذاشون خراب شه ناناحن میشن!!! حالا شانس آوردم مهمونمون خودی بود!!! [نیشخند]

نونوچه

من نمیدونم چند بار میریم افطاری!!![قهقهه] آخه قاطیه ... هر وقت افطار می خوام برم خونه نوک سیاه اینا ... مامانش میگه بریم مهمونی!!! حالا من بیچاره هفته ایی یه بار بیشتر نمی توونم برم اونجا[نگران] مامانش خیلی باحالههههههههههه[قهقهه]

مهتاب

پست بالای... وااای...خیلی می درکمش.... منم کارای دوستمو نمیبخشم.. چون باکارش چندتادوستی 3 ساله رو خراب کرد...

سینا

اختلاف خانوادگی از جنگ جهانی هم بدتره افطاری دادن هم خوبه.کلا دور هم بودن خوبه مثل اینکه علاقه ی ویژه ای به یخ در بهشت دارین [چشمک]

nazgol

واسه ماهي هم نوشتم كه كلا حال ميكنم با اين ديكتاتور بازي ها .. [مغرور] خوددمم تو افطاري ها هميشه مدير كه هستم هيچ ، منتظر هم هستم كسي بخواد يه كوچولو حرف اضافه بزنه همون جام بشورمش بذارمش كنار [عینک] مامان ميگه اين جور موقع ها هي در حال صلوات فرستادن و ايناس كه يه وخ كسي چيزي نگه كه من قاطي كنم [خنده] اون قدر حال ميده [نیشخند] اصن يه وضي [زودباش] البته خب خيلي ها چشم ديدنمو ندارن اما ترجيح ميدم كسي منو همين جوري كه هستم دوس داشته باشه [زبان]

مهتاب

به به پس حسابی ترکوندین از مهمونی دادن و گرفتن ...[ماچ] یعنی این عمه ها نمیدونم چرا همه این مدلین .اصلا فامیل فقط فامیل مامان [مغرور]