وختی نیکی میخنده !

1)

درِ یخچال رو باز کردَم و ترشی قیصی ها رو از تو یخچال در آوردم! ترشی قیصی همون آلوهای تلفیق شده با آلو جنگلی هست که از رامسر خریدیم بعد اینا خیلی خیلی ترشه! ینی من خودم هم ، که اینقدر ترشی جات میخورم این یکی رو نمیتونم یه روزه تموم کنم :))

خلاصه یه قاشق ازش برداشتم و تا گذاشتمش تو دهَنَم دیدَم مامانَم بهم خیره شده و گفت چه ترشه و شروع کرد سرفه کردن!

میگَم مادرِ من مَن خوردَم تو سرفشو میکنی ؟!

آخرِش بود ! میگَم نگا نکن واسَت خوب نیست

2)

غزل همکلاسی کلاس زبانم تیزهوشان درس میخونه . ولی سوتی هایی میده که ینی . . . !

آب سرد کنِ موسسه از این مدل فواره ای ها هست! بعد جلوش به همین خاطر آب جمع شده (رو زمین منظورمه ) بعد واسه همین وقتی آب میخوریم قطرات آب که میپاشه رو زمین که آب جمع شده و حباب درست میشه .

بعد این غزل وقتی ریحانه داشت آب میخورد با یه قیافه ی اینجوری تعجب بهم میگه نیکی وقتی ریحانه آب میخوره زمین قُل قُل میکنه! ینی من تا چند لحظه از شدت عمیق بودن این حرفش دو نخطه خط صاف شدم ! خنثی ینی بعد که از اون حالت درومَدَم افتادَم تو بغلِ ریحانه و اینقدر میخندیدَم که نمیشد جمَم کرد دیگه خودشم خندَش گرفته بود من و ریحانه رو تو خندیدن همراهی میکرد نیشخند

بعد هم خودش گفت این مدرسه تیزهوشان که من توشَم قبلا تیمارستان بوده! بعد باز میخنده و باز قیافه ی من ! خنثی

3)

عمه ی غزل هم تو کلاس ما هست. سنش زیاد نیست تازه ازدواج کرده . بعد ما هممون عمه صداش میزنیم نیشخند یه روز همینجوری گشنمون شده بود هیچکدوم پول نیاورده بودیم ! بعد همه هرچی ته جیبامون بود گذاشتیم ولی بازم نشد که نشد!

رفتیم گفتیم عمه عمه پول بده خوراکی بخریم عمه هم مثه این مامان بزرگا یه نگا اینجوری ابرو بهمون انداخت بعد دست کرد تو جیبش هزار تومن دراورد گفت گمش نکنین! ینی قیافه ی عمه رو باید در اون لحظه میدید عینِ این عمه های بدجنس حرف میزد :)) البته شوخی میکرد

4)

یه بچه ای (دوستمه) برگه یِ نمراتِ کلاس زبانش و که باید مامان باباش باید امضا میکردن آورد داد به من که براش امضا کنم . البته درسش خوبه ها! فقط یادش رفته بود بده براش امضا کنن . منم همونجا برگه رو گرفتم و امضا کردَم! گفت شبیه باباها امضا کنی ها! منم گفتم شبیه مامانا امضا کردَم زودتر میگفتی !آقا همون موقع دیدَم استاد بالا سرمونه مَنَم برگه رو پرت کردم رو دستِ فائزه و هولش دادم اونور ینی باید بودید و میدید استاد با چه بدبختی جلویِ خندش رو گرفته بود

پی نوشت :

یه مدت پیش توی یه کارگاه داستان نویسی شرکت کردم و مدرک گرفتم!حالا میخوام کم کم یا یهویی آموزش داستان نویسی رو بذارم . بنا به قولی که به آجی نرگس گلم دادم بغلخلاصه اگه علاقه دارید این پست ها رو دنبال کنید مژه

/ 32 نظر / 5 بازدید
نمایش نظرات قبلی
بانوی اردیبهشت

منم نوشتنو دوست دارم اما دوست دارم با پایه و اساس یاد بگیرم اصولش رو.. حتما شروع کن! + نگین من ترشی میخوام الان!!!!!!!!!![ناراحت][خنثی] خدا ازت نگذره که دلمو آب کردی بجه!!! [خنثی][نیشخند]

نیوشا

وای نیکی جون یکی از این ترشی فروشیای رامسر دوست داداشمه ، هر وقت میریم اونجا کلییییی ازین آلوها بهم میده و منم کلی ذوق می کنم هی![نیشخند] من که ذهن ِ داستان نویسی ندارم... ولی کلا زیاد کتاب می خونم. حتما دنبال می کنم اون پستارو[لبخند]

مهدخت

ارد پاییز میرسد... انار نیستم...که برسم به دستهای تو... برگم... پر از اظطراب.. افتادن..!! ........ به من نگاه کن بگو...کجارو زیرو رو کنم... کدوم گلایه رو بگم...چه دردی آرزو کنم...

یک فروردینی

منـم خیلی ترشیجاتُ دوس دارم هــووووس کردم الان :دی + این که چیزی نیس منـم چن تـا سمپادی میشناسـم ، آخــره مخـن انقـد که باهـوشن :)) ++ داستـان نویسی هــم دوس دارم :-*

مهدیه

عاشقتم [ماچ][پلک]

حميد

salam dadsh link shodi toham mano link kon

حميد

به به دلم اب افتاد...... من تا تورو تو لباس عروسي نبينم زن بگير نيستم البته توهم كه چيزي نمونده به عروسيت پيشاپيش تبريك ميگم

مجنون

سعی کن خیلی ترشی جات نخوری رو اخلاقت تاثیر میذاره ( زود عصبانی میشی ) ینی بعد از خوندن " وقتی ریحانه آب میخوره زمین قُل قُل میکنه! " به فنا رفنم و برگشتم , ای کاش ما هم یکی و داشتیم اینطوری سوتی میداد :دی

سارا

انقدر اسم ترشک و آلوچه و چیزای ترش آوردی که [هیپنوتیزم] امروز رفتم کلی لواشک خوشمزه خریدم[خوشمزه]