open mind!

یکی از اون چیزا که بابا حساسه اینه که قبل تاریکی هوا اگه خونه نباشم هی زود زود نگران میشه و سعی میکنه خودش بیاد دنبالم و حساسه.

خلاصه امروز داشتم به مامان میگفتم مامان کلاسم شب تعطیل میشه از برگشتن بیا دنبالم ابرو بعد بابام گقتش که خب خودت بیا دخدرَم! مژه مَن گفتم بابا ساعت 8 شبه! تعجب گفت خب با تاکسی میای ترجیحا هم با تاکسی شخصی نمیای چیزی نمیشه که! مژه

( ینی اینکه حتی با تاکسی غیر شخصی هم بیام ینی ؟! تعجب ) آخه همیشه هر وقت میخوام از خونه با تاکسی برم جایی شونصد بار تاکید میکنه که اگه اتوبوس هست با اتوبوس بورو و به هیچ عنوان دخدرم شخصی سوار نشی! ینی اینقدر میگه که کچل میشم بعد واسه همین تعجب کردم! ابرو

اینجاس که میگن باباااااااااااااااااااااااااااااا

بعد من رفتم بالا از بالا پله شنیدم که مامانم میگفت خُ دیر نیست اون ساعت ؟! متفکر بابام با خونسردی گفت نه دیر نیست که!

بعد هم داشتم میرفتم بابا گفت خودت بیا پس ! یه بار بیا میبینی چیزی نیست! مژه

(حالا من نمیترسم خودم! نیشخند اگرم به مامان گفتم بیاد دنبالم فقط از رو خودشیرنیش بود و اینکه بگم من خیلی دخدرِ خوبی هستم و به حرفتون گوش میدم اگه نه که نه ! نیشخند )

هیچی دیگه خودم برگشتم . اتفاقا دیر هم برگشتم چون اول رفتم یه جا دیگه دیدم تاکسی نیست بعد برگشتم یه جا دیگه :دی

(البته با سیمین بودم ). بعد جالبه همه ی دوستام نسبت به من حس مادرانه دارن! از ویکی گرفته تا سیمین و دوستای دیگم . وقتی خواستم سوار تاکسی شم سیمین تا خودِ تاکسی باهام اومد بعد گفت باید خیالم راحت شه سلامت رسیدی جای تاکسی ها! بعد هم گفت رسیدی خونه خبر بده بهم خیالم راحت شه!!! ابرو ( با وجودِ اینکه من نسبت به خودشون بیشتر استقلال دارم اکثرا! :دی )

خلاصه رسیدم و تاکسی بیشعور بهم شماره داد عصبانی شدم در و کوبیدم پیاده شدم

بعد هم که رسیدم خونه بابام گفت اومدی و اینا ! گفتم آره مژه گفت از فلان مسیر اومدی ؟ گفتم نه از اون مسیر ! در حالتِ عادی اگه بود میگفت خُ از همون مسیر که من گفتم میومدی که اونقدر راه نمیرفتی ابرو ولی ایندفعه گفت خب باشه هرکار بوده کردین با سیمین دیگه اوکی !!! مژه

بعد هم بابای من ترجیح میده اگه معلم خصوصی گرفتم بیاد خونه و من خونش نرم ! مخصوصا اگه آشنای خودمون نباشه. ولی ایندفعه گفت خب بیا واسه فرانست معلم خصوصی بگیر! گفتم خب اون معلم خصوصی که سیمین میشناسه باید بریم خونشون! گفت خب اگه مسیرش خوبه عیب نداره که مژه

ینی من نیشخند

کلا جالب بود امروز . بابام یهو عوض شد انگار

پی نوشت :

 50 50 بود موفقیتم امروز تو فرانسه نیشخند(همون که خیلی استرس داشتم چون کلی بین کلاسام وقفه افتاده بود ) ! شنیدارم افتضاح بود . ولی لغتم خوب بود ، رایتینگم معمولی بود ، گرامرم هم نصفه نیمه (تو ضمیرا یکم اشکال داشتم ). خونده بودم ولی خب :| بهم گفت واسه تقویت شنیدارت و ریدینگت کلاسای ترم یک رو بیا هر وقت تونستی همینجوری بشین (رایگان :دی ) که یادت بیاد و اوکی بشی نیشخند

پی نوشت 2 :

با سیمین جای زیر گذر بودیم . یه آقاهه اومد پیشمون (من داشتم با موبایلم حرف میزدم) رو کرد به من گفت ببخشید خانوما واقعا قصد جسارت و مزاحمت ندارم . منو ببخشید ولی شما زن طلاق گرفته یا بیوه سراغ ندارید ؟ منم فهمیدم منظورشو عصبانی شدم (واسه صیغه میخواست حتما ) حیف که داشتم با تلفن حرف میزدم ... فقط تونستم ازون نگاه ترسناکام بندازم و بگم نه! :| سیمین که مونده بود بیچاره از تعجب! آقاهه هم تمام مدت من و سیمین رو زیر نظر داشت . کم مونده بود برگردم بزنم تو دهنش ! اینم اثرات شب بیرون بودن

/ 34 نظر / 8 بازدید
نمایش نظرات قبلی
بانـ.و!

البته خداییش شب رفتُ آدم ترسناکِ..ولی آدم که نمیاتونه تا همیشه با کسی بیادُ بره..کار خوبیه خودت بیایو بری..ولی مراقب باش دختریـَم[نیشخند]ـ

فاطمه

به نظر من یه تحقیق در مورد بابات بکن :دی همیشه که نباید والدین به فکر فرزندان باشن :-" ببین دلیل این تحول چی بوده پر رنگ ترش کن :دی تف به اون آقاهه :دی + دوستتان داریم :**

مارال

نگین یه چی بگم....تو کلا خیلی اتفاق برات میافته ها...ای ول.... وای....یه دفه من سوارتاکسی شده بودم///پسره موهاش پشت کفتری بود....از کل ماشینش زنجیر آویزون کرده بود و آهنگ راک بلند گذاشته بود.....ینی من فقط داشتم میلرزیدم....بعدش یه هو دیدم داره از یه جا میره که به مسیر من ربطی نداشت....بعد گفتم آق ما پیاده میشیم....حالا تو ماشینم فقط من بودم..پسره با خودش گفته حتما خل شدم...[نیشخند]

سینا

بلاخره کنفرانس دادی یا نه !

سینا

نه بابا ! چقدر باحال .... حالا درمورد عمان چیزی گیر اوردی؟

سینا

نمیخوام دلسردت کنم ولی بعید میدونم چیزی پیدا کنی..

nazgol

سلام عزيزم :-* خيلي خوبه گاهي اين مسائل تجربه خوبي ميشه [قلب] منم كه كلا از اول مستقل بودم تا همين الان كه كلن يه شهر ديگه ام [پلک][نیشخند]

ⓖⓞⓛⒾツ

بابات رو دوست میدارم بابا بدون جذبه بابا نی که دخدرم حالا این یارو که بیوه میخواست من بودم میگفتم شمارتو بده =)) باور کن یه بار با همینکار پدری دادم دادامون ازش درآورد تو تاریخ بنویسن:D البته این مسئله یه کمی با اونی که من میگم فرق موکنه ولی خوب در بنیاد یکیه:D

ⓖⓞⓛⒾツ

این نظراتت خیلی به هم خورده چیکارش کردی:D